نامه برقی

آرشیو


اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

 

همه چیز دچار عقبگرد میشه جز زمان... و این نهایت بی انصافیه این دنیاست... گذر زمان شاید بعضی چیزها رو عوض کنه... اما گاهی مخدری قوی تر از اون لازمه... بعضی وقتا میخوام که بتونم ذهنم رو متوقف کنم... نمیشه ولی... میخوام فکر نکنم... نمیشه... میخوام توی خلسه باشم... نمیشه... حتی برعکسش هم نمیشه... میخوام فکر کنم... نمیتونم... میخوام نباشم... نمیشه... میخوام نباشم... بازم نمیشه... شدم استخون لای زخم... شدم عفونت متحرک... یعنی من انقدر عوض شدم... همیشه اون چیزایی عوض میشن که نمیخوای... میخواستم بدیها رو کم کنم... زیاد شدن... میخواستم معصومیتم رو حفظ کنم... از دست دادم... همه چی معکوس پیش میره... جز این زمان لعنتی... انقدر پر رنگ شدی که نمیشه ندیدت دیگه... نمیشه پاکت کرد... نمیشه رنگ دیگه ای روت کشید... تو هستی... این روزا که حتی سایه هم از من فرار میکنه من تنهام... انقدر سالهاست که حرف نزدم... دهنم که باز میشه صدای نیست... کلمه ای نیست... این روزا ترجیح میدم بیشتر سکوت کنم... این روزا همه چی عوارض جانبی داره... حتی نفس کشیدن... گاهی میخوای که شکار بشی... هر جلوی شکارچی رژه میری... هی خودنمایی میکنی... اما اون میل به شکار نداره... سیره... شایدم فشنگاش تموم شده... میخوای به چشم بیای... نمیای... گرما چیزی رو به تو نمیچسبونه... اما همیشه یخ به دست میچسبه... نمیدونم چرا... قوانین طبیعت جالبن... و گاهی مسخره... رمزگشایی خیلی سخت نیست... به شرطی که همراه باشی... امید... کسل کننده ترین همراهمه این روزا...

نگاشته شده در ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ  

()

     

خیال میکنم... بیشتر از هر کار دیگه ای... که هستی... نه مثل سابق... مثل هیچوقت که نبودی... خیال کن که نیستم و نمیبینم و بی تفاوتم... که کور شدم... که لالم... paperback, hardcover... خیال میکنم که میری بیرون... میری پایین... که برگه بگیری... هفت هشت تا... بعد میای بالا... قبل از برگشتن میری تو دستشویی و خودتو تو آینه چک میکنی... مثل همیشه مرتب... بعد میری... بعد من از توهم میام بیرون... و برمیگردم به دنیای واقعی... اونجایی که من و تو با هم متصور نیستیم... و باز کور میشم... خیلی کور... انقدر که حتی خودم رو هم نمیبینم دیگه... عین شب دریا... نمیفهمی کجایی... انگار معلقی... من همیشه هستم... بی اینکه دیده بشم... محو... تو هوای اطرافت... که نفسم بکشی... نیومدم که برم... اومدم که بمونم... مطمئن باش...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ  

()

     

عین یه موش سمج که روی صورتت چنگ میکشه و جیغ میزنه... و تو با دستای بسته نمیتونی هیچ غلطی بکنی... نمیدونم تا کجا میشه مقایسه کرد... کفش جدیدم جای قبلی رو تنگ کرده... کفش کجا و آدم... متنفرم از این همه سیاهی که داره خودشو به رخم میکشه... که از چشمام میزنه بیرون... که دست و پامو تکون میده... که دهنم رو به لجن باز میکنه... این من نیستم... دارم گم میشم توی این همه لجنی که هر گوشه اش اسم من داره خودنمایی میکنه... اسمی که توی انتخابش کوچکترین تقصیری نداشتم... نمیتونم غلبه کنم بر این جبر مزخرف... زمان بد... جای بد... حرف بد... همه چی ناجور... که اگه تو یه روی خوش نشون میدادی همش میشد خوش شانسی... چجوریه وقتی توی زندگی کسی یکی از هزاران گزینه ای در حالی که اون تنها گزینه توعه... پس بازی جوانمردانه چی... ببینم... این کلمه ها رو کی تعریف میکنه... گاهی معانی خیلی sarcastic میشن... مثل وقتی میگی... هیچی بیخیال... به قدر کافی پتک ساختم و دستت دادم که باهاشون بزنی تو سرم... از همه بدتر اینه که هیچ کس باور نمیکنه وضعیت قرمزه... تو که همیشه نیشت بازه... که همیشه سر پایی... که همیشه شوخیت با بقیه به راهه... تو؟ تو؟ محاله... اگه روز آخری باشه... اگه فرصت گفتنی باشه... وای که چقدر حرف نگفته دارم... تا صور اصرافیل صبر کن... فعلا مثل جلبک زیر آب... با رقص آب میرقصم... تا صور... تا صور...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ  

()

     

حال خراب رو فقط چهار خط شعر و یک موسیقی ناب خراب تر میکنه... جمعه حرف تازه ای برام نداشت... یه پازل با تیکه های همه رنگ و ریز و درشت... نمیتونم هیچ دو تیکه ای رو کنار هم بذارم... شعورم غایبه... حالا اینا به کنار... قیصر رو چی کار کنم که میگه: تو قله خیالی و تسخیر تو محال... بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال... ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من... تقدیر من غم تو و تغییر تو محال...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ  

()

     

اغنا... نه... نبودنت... و نبودنت... و تصویر کردن همه چیزایی که نمیشن... و میبینم بقیه رو... و فقط حسرت... که من... چرا؟ وقتی خسته شد سرش روی شونه اون بود... چرا خستگی تو... امشب فهمیدم که چه دیوار بلندی به دورم کشیده شده... انقدر بلند که دیگه من دیده نمیشم... اصلا... خوب نبود... سرم درد میکنه... خیلی... همونقدر که دلم... دل تنگم...

نگاشته شده در ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ  

()

     

امشب که بوی چوب رو حس کردم فهمیدم که چقدر دلم میخواد نجار میبودم... نجاری رو دوست دارم... فکر میکنم باید خیلی آرامش بخش و روحانی باشه... فرندز داره به آخراش نزدیک میشه... امشب جویی یه جمله خیلی خوب گفت... Can you live the rest of your life never knowing what we could have been? و عجیبه که زندگی من پیوند عجیبی با این سریال پیدا کرده... یه جورایی شده پیشگویی زندگی من...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ  

()

     

خیلی سخته... اونم برای من که عادت به خفه شدن ندارم... روزی صد بار موبایل رو برمیدارم و میخوام بگم... اما باز میذارم کنار... دیشب خیلی کلافه بودم... امروز هم... حتی همین الان... اومدم بگم... باز هزار جور جمله... اما بازم دهنم رو بستم... از هر طرفی که نگاه میکنم تو رو مقصر میبینم.... نه که من پسر پیغمبر باشم... اما تو میتونستی همه چی رو عوض کنی... یا حداقل نذاری به اینجا برسه... اما شد... و حالا من دارم ذره ذره خرد میشم و میشکنم و تو داری میبینی و به روی خودت نمیاری... حتی این که حالا هفته ای یک روز کمتر میبینمت هم تقصیر توعه... باز نیمه راه تنهام گذاشتی... حرفات عین پتک میخوره توی سرم... و من این بار بر خلاف تمام دفعه های پیش همشو باور کردم... بی کم و کاست... و چقدر تحقیر شدم و از خودم بدم اومد... تمام این اتفاقات چیزی رو عوض نمیکنه... یعنی احساس من ثابته... اما رفتار من تغییر میکنه... انقدر تمام این ماجراها خصوصی و مخفیانه بوده که حتی نمیتونم در موردشون با احدی حرف بزنم... تا شاید کمی سبک تر بشم... حالا میدونم حتی اگه روی زمین جز من و تو نباشه باز هم من جایی توی زندگیت ندارم... قبلا باور نمیکردم... اما حالا میدونم دیگه... شاید فکر کنی که مدتی به این روال میگذره و همه چی عادی میشه و هرکی میره پی کار خودش... شاید واقعا این اتفاق بیفته... اما زخمش تا آخر عمر باقی میمونه... کاش یه چیزایی برگشت پذیر بود... کاش زخمی نشده بودم... کاش این همه نمک روز زخمم نمیپاشیدی... کاش این همه وابسته نبودم... کاش حداقل همه چیز تو نبودی... وقتی نیستی هم چیز با هم نیست... چون وقت بودنت همه چیز با هم بود... حتی امروز که تنها روی نیمکت پارک نشسته بودم هم دست از خیالبافی بر نداشتم... که الان از یه گوشه ای که من نمیبینم پیدات بشه و بگی سلام... و بشینی کنارم... جنس تمام لبخندهاتو میشناسم... خوش بحالت اگه میتونی منو نبینی... اگه میتونی منو همونجوری که میگی دسته بندی کنی توی دلت... اما من این توانایی رو ندارم... عین یک قطره مرکب پخش شدی توی دلم و من نمیتونم حضورتو نادیده بگیرم... بوی عطرت همه جای زندگیم پخش شده... توی هر نفس احساست میکنم... اما رقت بار اونه که عطر مال یکی دیگه اس... من فقط بو میکشم... عین همون وقتی که همسایه ها دارن غذا درست میکنن و بوش میپیچه اینجا و من گرسنه ام میشه... من ضعیف النفس... من ناتوان... اما تو... جایی برای گله گذاری نیست... من خودم خواستم همه چی رو... با خودم گفتم وصف العیش... نصف العیش... از خدا که پنهون نیست از بنده خدا چه پنهون یواشکی با حلوا حلوا کردن دهنم بگی نگی شیرین هم شد... حرفای تکراری بوگندو... خیلی دارم سعی میکنم که دهنم رو بسته نگه دارم... خیلی سعی میکنم ناله نکنم... خنده دار شدم... وقتی ازم میپرسن چه مرگته حتی نمیتونم بگم چه مرگمه...! نمیدونی شبا چه حال بدی دارم... همش میپیچم به خودم... هی میشینم.. هی میخوابم... مرتب به گوشیم نگاه میکنم... شاید خبری ازت بشه... حتی یه چیز مسخره... تمام اینا تکرار مکرراته... خلاصه همش با هم میشه اینکه... بی تو... من خیلی تنهام... خیلی تلخه کسی رو بخوای که تو رو نخواد... متنفرم از اینجوری نوشتن... بد میسوزه این زخم... اشک روح رو تصفیه میکنه... اما شوریش بد میسوزونه زخم رو...

نگاشته شده در ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ  

()

     

انتظار... هر جنبنده ای رو میتونه دیوونه کنه... اما شاید دیوونه ها رو سر عقل بیاره... در برزخم... و برزخ بدیه... امروز با مامان رفتیم خونه دیدیم... یه خونه دیدیم که هنوز سرمون داره گیج میره... با فروش تمام شونزده واحد ساختمون ما و اضافه کردن به مقدار بیشتر پول میشه یک واحد دویست و پنجاه متری اوجا خرید... و خونه خوراک پارتی گرفتن... اووپس... دلم مهمونی میخواد... با یه عالمه خنده و شوخی الکی و مسخره... که فقط کمک کنه تو دو ساعت به مزخرفات زندگیت فکر نکنی یا حداقل فکر کنی که فکر نمیکنی... اما در واقع همیشه عین اسکرین سیور پس ذهنت داره پشتک وارو میزنه... اه... شب جمعه خونه نشستن و خزعبلات سر هم کردن... Such a pathetic... 

نگاشته شده در ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ  

()

     

وقتی فاصله ببین پست ها کم میشه یعنی یه چیزی شده... شاید یه رجعت به گذشته... شاید چند پله به عقب برگشتن... شایدم نه... کلی حرفای روزم رو حفظ کرده بودم که بهت بگم... که امیدوارم روز خوبی بوده باشه و که اون بهونه ای بود که بهت سر بزنم و که نفهمیدی کفشای جدیدمو پام کردم و که دانشگاه بودم و که امیدوارم کلاس عصرت خوب بوده باشه و که دوست مشترکی من و تو رو به عروسیش میخواد دعوت کنه و از روزم بگم و از روزت بپرسم... که چقدر نگران شدم که جواب ندادی تلفنتو... که کی چی گفت و چی شنیدم و یه عالمه چیزای دیگه که الان دیگه هیچکدومشون تو ذهنم نمیان... نمیدونم این اشکهای بی موقع چی هستن که وقت و بی وقت گوشه پلکم حلقه میشن... و امشب عروسی مونیکا و چندلر بود و من باز هم منقلب شدم... چرا هیچ حسنی در من نمیتونه نواقصم رو بپوشونه؟ چرا من همیشه آدم خوبه و مهربونه و با محبته هستم اما... چرا همیشه اما؟ اما اونی که باید باشم نیستم... عزیزم تو خوبی... مهربونی... اما... من تفلون هستم... همه چی در من خوب پخته میشه... خوب عمل میاد... اما هیچی بهم نمیچسبه... هیچی موندگاری نداره با من... عین قابلمه های وی ام اف... به محض اینکه چیزی بهش بچسبه میبرن میدن گارانتی تا عوضش کنن... تا دوباره نچسب بشه... من بغض دارم... خسته ام از جستجو... اگه قرار نیست من پیدات کنم لطفا تو منو پیدا کن... آهای... هیچکس یه پسر بیست و شش ساله گم نکرده؟ من عقده ای نیستم... شاید گه باشم... اما قبل از گه بودن آدم هستم... پس شاید آدم گهی باشم... از حالا شاید به جای pillow talk های شبانمون شاید اینجا بنویسم... اما واسه خودم... اینجا تنهای جاییه که واسه خودمه و توش رنگ و ریا جا نداره... چه بار گرانی شده این بار...

نگاشته شده در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ  

()

     

دست کردم توی برکه خیال و یه مشت خیال برداشتم... عکست توش افتاده بود... قطره های خیال از لابلای انگشتام چکید و روی هر قطره باز تصویر تو بود... دستم خالی از خیال شد... حتی توی صندوقچه اوهام هم خبری از تو نبود... روی تاقچه آرزوها هم هیچی... یه وقتی بود که میفتادی لابلای اشکهام که روی پهنای صورتم جاری بود... و روی لبام که میرسید محو میشدی و شوری میومد... حالا دیگه قطرات خیالم روی خاک ریخت و گل شد و رفت... اما هنوز بوی خاک مرطوب رو دوست دارم... عین بارون پاییز روی ماشینهای خاک گرفته این شهر... حقیقت خیال بود... که اونم چکه چکه...

نگاشته شده در ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ  

()

     

جمله هایی که میخوام بگم همه انگلیسی میان اول... مسخره اس... تو انگلیسی همه چیز کوتاه تر و واضح تره... مثلا  I guess we are there ... نمیدونم تو فارسی چی میشه... شاید اینکه من و تو الان توی بهترین شرایط هستیم... یا همونی که هستیم که میخوایم... یا نمیدونم چی... احساس نسبتا مطبوعی دارم... نمیتونم جلوشو بگیرم...  I can't help it ... احساس زوج بودن داشت... بردن kart با هم... اینو میخوایم؟ اونو میخوایم؟ از اینا داریم؟ I guess it's kinda revealing... huh ... جز اینکه من همچنان محزونم... حزن عمیق و زنگار بسته ای دارم... حالا دیگه فکر میکنم خیل هم فلسفی نیست... بیشتر یه جوریه! خب یه جوری دیگه... توضیح نداره... میخوام لاشخور نباشم... حتی کفتار هم نه... دوست دارم lady bird باشم... کفشدوزک... آروم بشینم روی برگ گل... واسه خودم صفا کنم... تپلی و قرمز و دوست داشتنی... اما همیشه فکر کردم که کفشدوزک خانومه... کفشدوزک آقا هم داریم؟‌ Hope so... ذهنم میپره؟‌نه زیاد دیگه انگار... پلکم بیشتر میپره... هوس شعر دارم... شعر خوب... با عود... امروز باز به تو افتخار کردم... یکی گفت واسه بچه اش یه موسسه خوب نزدیک خونشون پیدا کنم... گفتم برو ثمر... گفت اونجا آشنا داری؟‌گفتم آره... یکی از شاگردای سابقم الان اونجا تدریس میکنه... چه حالی داد... کیف کردم... اگه من انقدر لذت میبرم پس ببین یه مادر وقتی بچه اش به یه جایی میرسه چقدر مسرور میشه... حیف که هرگز مامان نمیشم... خدا همه چیزای خوب رو به زنها داده... کوفتتون شه ایشالا... تمام لذتهای ناب هستی مال شماست... مادر شدن... بچه داشتن توی تن خودتون... مهر مادری... زیبایی... ظرافت... سلیقه... حتی لذت سکس... همه چی... خسته ام از این همه زمختی و زبری وجود خودم... از صورتی که هروقت میخارونمش خرت خرت صدا میده... کاش همون کفشدوزک بودم... female هم بود خیالی نیست... خدایا... به من قدرت محبت کردن بی منت بده... بی منت... بی منت... سرچشمه مهر تویی... بیاموزم که مهر بورزم... بی ادعا... بی منت... واقعا بی منت...

نگاشته شده در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ  

()