نامه برقی

آرشیو


اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

 

امشب شاعرانه هام به غلیان اومدن... کمی بیشتر احساس میکنم که خودم هستم... آروم و ساکتم... و صدای احسان خواجه امیری به تقویت این حس کمک میکنه... امشب زندگی کمی سبزتره... چیزی به پایان سال نمونده... چند روزیه خیلی توی ذهنم پرسه میزنی... میدونم که این حس یک طرفه نیست... دلم یه کمی هم شعر قیصر میخواد... با کمی جنگل و بارون و بوی خاک... دلم میخواد آرزو کنم... آرزوهای خوب... برای همه آدما... آرزوی سلامتی... دل خوش... حتی آرزوی حس خوشبختی واسه اونایی که ندارن... آروزی کار برای بیکارها... آروزی خونه برای بی خونه ها... حتی یه آرزوی خوب برای اون بادکنک فروش توی مترو.. یا پسرک جوراب فروش... یا حتی اون پیرمرد کور که جلوی ساندویچی با صدای حزینی میگفت فال حافظ... و اما هیچکس نمیدیدش... اونم ما رو نمیدید... جدیدا آدما دیگه همدیگه رو نمیبینن... دارم به این نتیجه میرسم که دیگه دیدن هیچ ربطی به داشتن چشم نداره... شایدم این توهم منه... اما پس چرا اون همه آدم اون پیرمرد فال فروش نابینا رو ندیدن... حتی صداش رو هم نمیشنیدن... روزگار عجیبیه... یعنی الان کجاس؟ شبا کجا میخوابه؟ میدونه من الان توی اتاقم جلوی کامپیوترم نشستم و دارم از اون مینویسم؟ توی اتاق گرم و آرومم... با این همه آت و آشغال توش... و اون... کجاس یعنی؟
جامعه علوی... جامعه اسلامی... و خدایی که در این نزدیکی است...
آهای پیرمرد... سال نو بر تو هم مبارک...

نگاشته شده در ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ  

()

     

امروز آخرین روز کاری بود... دو سه تا کلاس بیشتر تشکیل نشد... و من اصلا حال و حوصله نداشتم... ساعت ۱۲ بچه ها رو فرستادم خونه... نمیدونم اینا با خودشون چی فکر میکنن که روز ۲۸ اسفند میان سر کلاس... دیروز هم که به دلیل وخامت حال و نداشتن اعصاب کافی تمام کلاسهام رو کنسل کردم و فقط خوابیدم و ۵ تا هم فیلم دیدم...
امسال هم تموم شد... در مجموع سال خوبی بود... کلی تغییرات و تحولات اساسی در زندگیم ایجاد شد... درسم تقریبا تموم شد... کارم نسبتا تثبیت شد... به استقلال مالی رسیدم... و کلی تغییرات درونی و روحی دیگه... از جمله اینکه بالاخره بعد از حدود ۶ سال تونستم تو رو از توی ذهنم خارج کنم... البته هنوز کاملا موفق نشدم... اما این مسئله دیگه برام تقریبا حل شده...
نمیتونم این مسئله رو کتمان کنم... دچار یک بحران روحی و عاطفی شدید هستم... اما این نیز بگذرد... از شاهکارهای دیگه من اینه که دیگه با مامان هم حرف نمیزنم... مشکلی ندارم... فقط دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم... دلم تنهایی و سکوت میخواد... اصولا حرفی برای گفتن ندارم دیگه... هیچکس دیگه حرف جدیدی برام نداره... و حرفهای منم تکراریه... اصولا زندگی تبدیل شده به یک سری اتفاقات ۲۴ ساعته که عینا هر روز تکرار میشن... ۲ ساعت ترافیک... ۱۲ ساعت کار... بقیه اش هم خواب و علافی... احساس میکنم سال پیش رو برای خیلی مهم خواهد بود... مهم تر از سال ۸۶... احساس گسی دارم... هر انتخابی یک بهایی داره... و من احساس میکنم به دلیل جهل و نادونی دارم بهای هر چیزی رو دوبله میپردازم... من دو برابر احمق هستم چون با آگاهی دارم حماقت میکنم...
تا حالا انقدر از اومدن عید خوشحال نبودم... واقعا به یک استراحت نسبتا طولانی احتیاج داشتم... دو هفته ای که میتونم خودم رو بازسازی کنم و آماده یه ماراتن تازه بشم... احتمالا سال آینده پرکارتر و مشغول تر از امسال خواهم بود... بی حرف پیش!!!
و خدایی که در این نزدیکی است... و امینی که همیشه از دستش در میره...

By the way... Who the hell are you?

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ  

()

     

همیشه وقتی میام تا بنویسم تمام حرفایی که حاضر کرده بودم یادم میره... مثل الان... مرگ...

نگاشته شده در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ  

()

     

ما مخیر به انتخاب هستیم و جز این هم راهی نداریم... مجبوریم به انتخاب... و من نمیدونم آزادی یعنی چی؟ گاهی دلم میخواد اصلا انتخاب نکنم و این امکان پذیر نیست... حتی اگه هیچی رو هم انتخاب نکنی این هم خودش یک انتخابه... پس اختیار یعنی فقط فرصت گزینش یک گزینه... و نه بیش... از خیلی چیزا دارم بیزار میشم... از جمله اون چیزی که به نام اسلام و فلسفه اسلام دارن به خورد ما میدن... و من دارم فلسفه و دین خودم رو میبافم... آروم آروم... چیزی میبافم که فقط به تن خودم بره... و به درد هیچکس دیگه نخوره... من یک نفرم... و تمام سعی و تلاشم اینه که این فردیت و استقلال خودم رو حفظ کنم... با تمام احترامی که به فردیت انسانها میگذارم فکر میکنم که ذهن جمعی و اجتماعی ما بسیار عقب مونده و احمقانه و کج اندیشه... فکر میکنم بخش قابل ملاحظه ای از عقب افتادگی تاریخی ما مربوط به همین دینی میشه که به نام اسلام به ما تحمیل شده... من اسلام رو میپذیرم... اما چیزی که از زمان صفویه به نام اسلام به ما شناسونده شده حتی سایه گنگ و مبهمی هم از این دین نیست...

نگاشته شده در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ  

()

     
و عشق... آغاز یک پایان است... پایانی به حلاوت تمامی آغازها...
نگاشته شده در ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ  

()

     

حتی دیگه شاعرانه هام هم تموم شده... ته مونده های سادگی و نجابت و معصومیت کودکی هم داره به ته میرسه... کاملا احساس میکنم که دارم وارد فاز جدیدی از رندگی میشم... فازی که برای خیلی ها معنای خاصی نداره... اما برای من پایان همه دوران خوب کودکیه... سعی میکنم که حداقل سر سوزنی از بچگیم رو با خودم به آینده ببرم... اما خیلی سخته... مثل ققنوس... هر دفعه آتشی به پا میکنیم و خودمون رو در اون میسوزونیم و دوباره موجود جدیدی رو خلق میکنیم و باز هم زندگی میکنیم... اما من در چند آتیش همزمان میسوزم... آتش جهل و اتش غرور و آتش پر درد بلوغ... بلوغی که از صدتا فحش برام بدتره... بلوغی که ازش تنفر دارم... امروز اتاقم رو تکوندم... ماشینم رو هم همینطور... اما نمیدونم کی وقت میکنم که خودم رو تکونی بدم... چند کاهیه که سکوت عجیبی رو دارم تجربه میکنم... سکوت پرمعنا و شاید بی معنا... از بین تمام رنگها فعلا فقط رنگ اسکناس رو خوب تشخیص میدم... سرم رو گرم کردم تا فرصت فکر کردن نداشته باشم... همه چی از فکر کردن شروع میشه... و من خسته ام از شروع و چشم انتظار پایانم... دنبال آلونکی میگردم که تنهایی خودم رو با سکوت شریک بشم... و بکنم از این رسوبات باقی مونده... هوا خیلی خوبه... و چقدر دوست دارم که... هیچ...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ  

()

     

کمتر از سه هفته دیگه سال تموم میشه و من اصلا حس خاصی ندارم... همیشه آخر سال حال و هوای خاصی داره اما من انقدر درگیر و گرفتارم که هیچی ازش نمیفهمم... فقط از آخر سال سهم ترافیک و اعصاب خوردیش واسه من مونده...
اوضاع احوال خوبه... و من برای بار اول جلوی دوربین تلویزیون قرار گرفتم... تجربه مزخرفی بود... مجری بازیگر بودن... دلقک بازی در آوردن جلوی دوربین... احساس کردم کار من نیست... گرچه توی کلاس هم دست کمی از بازیگر ندارم... باید هزار جور ادا و اطوار دربیاری تا زبان رو به خورد این بچه ها بدی...
خیلی حرف داشتم... اما شبها انقدر خسته و بی انرژی هستم که حتی حس نوشتن هم ندارم... فقط دلم میخواد بخوابم... حتی فرصت فیلم دیدن هم ندارم... واسه خودم کلی نقسه کشیدم که توی عید یه عالمه فیلم خوب نگاه کنم... فعلا مشغول کپی کردن سریال فرندز هستم... پیر شدم... ۶۰ تا دی وی دی... امیدوارم بتونم توی عید همه شو ببینم... یه کمی اوضاع این ماه بهتر شده... فردا خصوصی دارم... و هنوز حدود یک میلیون تومن بدهکارم... و فکر کنم تا اوایل تابستون باید مثل چی کار کنم تا بتونم بدهکاریم رو تسویه کنم... واقعا زندگی سخته... اونوقت توی این اوضاع احوال میگن بیا اردواج کن! من آب دماغ خودم رو نمیتونم بالا بکشم حالا بیام یکی دیگه رو هم مچل خودم کنم؟! اگه خیلی هنر کنم بتونم گلیم خودم رو نصفه و نیمه از آب بکشم بیرون... خداییش سخته...
خیلی دلم میخواد خونه بخرم... حتی اگه شده یه خونه ۲۰ متری در پرت ترین جای این تهران درندشت... فعلا باید کار کنم... کار و کار و کار...

نگاشته شده در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ  

()

     

از بین تمام حوادث ریز و درشت این هفته دلم میخواد فقط شیرین ترینش رو بگم... که دیروز که در اوج عصبانیت و دلتنگی و بدخلقی بودم یکی از عزیزترین شاگردام اومد و برام هدیه آورد و ازم تشکر کرد... و من خیلی شرمنده شدم... یه دیوان حافظ دو زبانه خیلی نفیس... و روی کارتی با انگلیسی نوشته بود که ازم ممنونه بابت همه چیزایی که یادش دادم و جمله اش دو تا ایراد گرامری داشت و من خیلی دوست داشتم... رضوان عزیز ازت متشکرم و خیلی دوستت دارم... گرچه تو هرگز نمیدونی که من اینجا دارم مینویسم... راستش همتون رو دوست دارم... همه اونایی که سهمی در احساس و زندگی من دارن...
علیرضا دیشب اینجا بود... و تازه رفته... و خیلی خوب بود و کلی با هم حال کردیم... اما هنوز هم من رفیق باز نیستم... وقتی که بود همش دلشوره داشتم و معذب بودم و دوست داشتم زود بره... نه اینکه با اون مشکلی داشته باشم... با خودم مشکل دارم... نمیتونم کسی رو توی حریم خودم برای مدت زیادی نگه دارم... و اون خیلی خوش شانس بوده که تا همینجا هم  پیشرفت کرده...
بالاخره بیمه شدم... و این خیلی خوبه... حالا میتونم سابقه کار رسمی داشتهباشم و بعدش هم اگه عمری باقی بود و به همین منوال کار ادامه پیدا کرد میتونم بازنشستگی و مزایای دیگه داشته باشم...
وقتی دیروز بچه ها فهمیدن که ترم بعد هم من معلمشون هستم ابراز احساسات کردن و اونی که اصلا فکر نمیکردم نتونست خودشو کنترل کنه و گفت آخ جون و کلی بالا پایین پرید و من خیلی شکه شدم...
منشی های موسسه هم گله مند بودن... میگفتن شما خیلی بداخلاقی و و تحویل نمیگیری و ... و من خوشحالم که اونا اینجوری فکر میکنن... چون برام مهمه که فاصله ام رو با دیگران حفظ کنم... دیگرانی که فقط میخوام توی زندگی خصوصی آدم سرک بکشن...
فعلا اوضاع احوال خوبه به جز اینکه آخر ساله و جیبم خالی و کلی هم خرج دارم...

خدا خودش کمک کنه...

نگاشته شده در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ  

()

     

گوش کردن غزلواره های شکسپیر با صدای دکتر خطیب حال خراب رو خرابتر میکنه... قابل انکار نیست... نیاز به حرف زدن دارم... نیاز به یک دوست... اما هیچکس نیست... کاش پنج شنبه ها هم کلاس داشتم... حتی یک روز بیکار حالم رو خراب میکنه... انگار تمام غصه های عالم رو توی دلم میریزن... از شنبه تمام وقت کار میکنم... ۹ صبح تا ۹ شب... شاید اینجوری کمتر ذهنم درگیر بشه... دلم گریه نمیخواد... دلم خنده هم نمیخواد... دلم هیچی نمیخواد... فقط یه آدم زنده میخوام که منو بشنوه... نه... حتی دلم آدم هم نمیخواد... دلم یه غریبه میخواد... یکی که بشه راحت باهاش حرف زد... یکی که داوری نکنه... یکی که زر نزنه... فقط گوش کنه... حتی سرش رو هم به نشونه تایید تکون نده... هیچی هیچی... دلم یه مجسمه سنگی میخواد... دلم یه قلوه سنگ میخواد که بذارم جلوم و باهاش حرف بزنم...
حتی دیگه دلم نمیخواد خودم رو بکشم... همه چیز خیلی احمقانه اس... تمام رنگها به خاکستری میل میکنن... وسوسه سیگار کشیدن بدجوری افتاده دنبالم... کاری که تا حالا نکردم! اما گاهش هوس میکنم توی گوشه تاریک اتافم یه گوشه چمباتمه بزنم و سیگار بکشم... دلم پینک فلوید و گیتار و دود و تاریکی و گرما میخواد... عید کوفتی در راهه و بیکاری و خاله بازیهای مزخرف... رفتنی هستیم... هممون... من که آلردی رفتم... رنج بزرگ شدن و رنج بزرگ بودن و دردسرهای بودن... و هوسهای نبودن... همیشه خراب کردن خیلی آسونه... اما پس من چرا برای خراب شدن و بزرگ شدن انقدر رنج کشیدم؟ چرا این همه درد داره این مرحله از زندگی؟ قلمه زدن یک انسان تنها در ریشه بی ریشه این زندگی... و من یک قلمه جدید از یک خانواده گه هستم... چرا هیچ گهی به من خوش آمد نمیگه؟ اگه ریشه ام نگیره یعنی میمیرم؟ یعنی از این بیشتر؟ آی هپ سو...

نگاشته شده در ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ  

()