امروز آخرین روز کاری بود... دو سه تا کلاس بیشتر تشکیل نشد... و من اصلا حال و حوصله نداشتم... ساعت ۱۲ بچه ها رو فرستادم خونه... نمیدونم اینا با خودشون چی فکر میکنن که روز ۲۸ اسفند میان سر کلاس... دیروز هم که به دلیل وخامت حال و نداشتن اعصاب کافی تمام کلاسهام رو کنسل کردم و فقط خوابیدم و ۵ تا هم فیلم دیدم...
امسال هم تموم شد... در مجموع سال خوبی بود... کلی تغییرات و تحولات اساسی در زندگیم ایجاد شد... درسم تقریبا تموم شد... کارم نسبتا تثبیت شد... به استقلال مالی رسیدم... و کلی تغییرات درونی و روحی دیگه... از جمله اینکه بالاخره بعد از حدود ۶ سال تونستم تو رو از توی ذهنم خارج کنم... البته هنوز کاملا موفق نشدم... اما این مسئله دیگه برام تقریبا حل شده...
نمیتونم این مسئله رو کتمان کنم... دچار یک بحران روحی و عاطفی شدید هستم... اما این نیز بگذرد... از شاهکارهای دیگه من اینه که دیگه با مامان هم حرف نمیزنم... مشکلی ندارم... فقط دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم... دلم تنهایی و سکوت میخواد... اصولا حرفی برای گفتن ندارم دیگه... هیچکس دیگه حرف جدیدی برام نداره... و حرفهای منم تکراریه... اصولا زندگی تبدیل شده به یک سری اتفاقات ۲۴ ساعته که عینا هر روز تکرار میشن... ۲ ساعت ترافیک... ۱۲ ساعت کار... بقیه اش هم خواب و علافی... احساس میکنم سال پیش رو برای خیلی مهم خواهد بود... مهم تر از سال ۸۶... احساس گسی دارم... هر انتخابی یک بهایی داره... و من احساس میکنم به دلیل جهل و نادونی دارم بهای هر چیزی رو دوبله میپردازم... من دو برابر احمق هستم چون با آگاهی دارم حماقت میکنم...
تا حالا انقدر از اومدن عید خوشحال نبودم... واقعا به یک استراحت نسبتا طولانی احتیاج داشتم... دو هفته ای که میتونم خودم رو بازسازی کنم و آماده یه ماراتن تازه بشم... احتمالا سال آینده پرکارتر و مشغول تر از امسال خواهم بود... بی حرف پیش!!!
و خدایی که در این نزدیکی است... و امینی که همیشه از دستش در میره...
By the way... Who the hell are you?