نامه برقی

آرشیو


اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

 

نميخوام بگم ديگه عيدها حال و هوای گذشته رو نداره و ديگه بوی سال جديد نمياد، که اين حرفها ديگه کهنه شده و همه هم ميدونن. تحويل سال تبديل به يه اتفاق روتين و معمولی شده که هر ۵۲ هفته يکبار اتفاق ميفته. به همين سادگی. اين آخرين چيزيه که در اسفند ماه مينويسم. چون تا چند ساعت ديگه بايد برم. دوست داشتم لحظه سال تحويل چيزی مينوشتم. اما نيستم که بنويسم. پيشنهاد کاری که دارم جديه. ولی من خيلی جدی نگرفتمش. شايد فقط بهونه ای باشه واسه فراموش کردن دلمشغولی ها و نگرانيها. غصه، فقط غصه خودم نيست. توی مردابی که افتادم مجال دست و پا زدن نيست، که با هر دست و پا زدن بيشتر فرو ميرم. "بايد پارو نزد، وا داد... بايد دل رو به دريا داد...". از حالا دارم فکر ميکنم چه کسانی ممکنه برام sms تبريک سال نو بفرستن. منظورم اون پيامهای کليشه نيست که يکبار نوشته ميشن و برای صد نفر فرستاده ميشن. منظورم تبريکهايی هستش که برای خودم باشه. خود خودم. چه کسانی لحظه تحويل سال ياد من هستن؟ احتمالا فقط يک نفر... و من هم... دارم فکر ميکنم چجوری گريه های دلتنگی رو مخفی کنم وقتی لحظه تحويل سال در جمع فاميل هستم... شايد بازم بايد يه گوشه ای بخزم و زار بزنم به حال خودم... زار بزنم به حال اين موجود بدبختی که خودم درست کردم... اصلا نميفهمم چطور ممکنه آدم بتونه لحظه تحويل سال بخنده... برام قابل هضم نيست. چون تا حالا تجريه نکردمش. تسبيح سبزم رو ميبرم. قول ميدم تو دستم باشه اون موقع. همون تسبيحی که باهاش ۴۹ دور طواف خونه خدا رو کردم. همون تسبيحی که کردمش تو حجرالاسود. همون تسبيحی که باهاش سعی صفا و مروه کردم. همون تسبيحی که تو بهم دادی. آرزو ميکنم ۵۲ هفته ديگه همين موقع حال بهتری داشته باشم و داشته باشی و داشته باشيم...

نگاشته شده در ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ  

()

     

تلخی اين روزها با هيچ عسلی شيرين نميشه. ثانيه به ثانيه صدای تيک تاک ساعت بيشتر تو گوشم زنگ ميزنه. نميدونم اين صدا چه چيزی رو ميخواد به رخم بکشه. اين ساعت چی ميخواد بگه؟ اينکه دارم از چيزی دور ميشم؟ يا دارم به چيزی نزديک ميشم؟ نميدونم... هرچی که هست خيلی طعم گسی داره. پريروز برای آخرين بار رفتم دانشگاه. تسويه حساب کردم و همه چی تموم شد. به همين سادگی. شايد همه چيز ميتونست يه کمی بهتر برگزار بشه. دلم نميخواست سال رو اينجوری بدرقه کنم. اما تمام اين دقيقه ها و لحظه ها مال منه و نميتونم ازشون فرار کنم. چاره ای نيست. هنوز مطمئن نيستم که از زندگی چی ميخوام. ولی صدای ساعت ميگه که بايد سريعتر تصميم بگيرم. تا همين الان هم کلی زمان از دست دادم. همونجور که خواسته بودی ديروز سر سمنو يادت کردم. تو هم وقتی رفتی شلمچه، تنگ غروب، اونوقتی که سرخی خورشيد جنوب دلت رو ترکوند، منو ياد کن.

من گرفتار سنگينی سکوتی هستم که گويا قبل از هر فريادی لازم است...

نگاشته شده در ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ  

()

     

- احسان! جون من بی خیال شو! اعصاب ندارم من به خدا.

 

* جون داداش دست فرمونو حال میکنی؟ عمرن پدرجدت هم نمیتونه اینجوری لایی

 

   بکشه.

 

- احسان... بی خیال شو... کار دستمون نده سر جدت.

 

* چیه؟ جفت کردی؟

 

- عجب خری هستیا... بابا یه کم آرومتر...

 

* سرویس کردی ما رو.  آهنگه خز شد ديگه. بزن تِرک بعدی خیلی توپسه.

 

- همینجوریشم به اندازه کافی خل بازی در میاری.

 

* قرقره نکن بابا.

 

- خدا شفات بده...

 

* آمین!

 

..................................

 

- گواهینامه؛ کارت ماشین.

 

* جناب سروان ما که خلاف نکردیم.

 

- سرعت غیر مجاز، حرکت روی خطوط، سبقت از راست، نبستن کمربند، صدای ضبط

 

  هم که...

 

* ای بابا... حالا نمیشه نقدی جريمه کنی، واسمون قبض ننویسی؟

 

- ...

 

* دمت گرم... حال دادی... خیلی مخلصیم جناب سروان.

 

..................................

 

 

- حرومزاده پنج تومن ما رو چاقید بیخود بیخودی.

 

* چشمت کور. میخواستی آرتیست بازی در نیاری.

 

- بخواب بابا لحاف یخ کرد.

 

* تو آدم نمیشی.

 

- هروقت تو آدم شدی من قول میدم فرداش آدم بشم. یه ولوم به اون وامونده بده، کف

 

  کردیم.

 

* بزن بغل من پیاده میشم.

 

- واسه چی؟ چی شده مگه؟

 

* گفتم بزن بغل. میخوام پیاده بشم.

 

- مجید بی خیال. خودتو گه نکن. حوصله ندارم.

 

* گفتم نگه دار پیاده میشم.

 

- خيله خب بابا...!!! گوز گوز نکن... بیا...! برو گمشو. ان آقا!

 

..................................

نگاشته شده در ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ  

()

     

آه... اصلا به اين دو سه تا اسم نحس حساسيت پيدا کردم. هروقت اين اسمها رو ميبينم عصبی ميشم. سعی ميکنم اون طرفا آفتابی نشم که اون اسمها رو هم نبينم. اما چه کنم که نميشه. بازم سر و کله ام پيدا ميشه و باز چشمم ميفته و باز... حتی به بعضی خيابونها و بعضی مکانهای خاص هم حساسيت پيدا کردم. باز امروز اونجا بودم. باز حرص خوردم. باز سعی کردم به روی خودم نيارم. بازم نشد. سال مزخرفی بود. خيلی مزخرف. تنها اتفاق خوشايند امسال همون دو هفته سفر وسط تابستون بود. گرچه اونم به گه کشيده شد. خيلی سال گندی بود. دوست ندارم يکی يکی مرور کنم حوادث امسال رو. چون هنوز تموم نشده. هنوز ادامه داره. يادم نميره دم تحويل سال تو اتاق خودم خوابيده بودم رو زمين و داشتم گريه ميکردم. تا يک ساعت بعد از تحويل سال داشتم گريه ميکردم. کسی نيومد در اتاق رو باز کنه و سال نو رو بهم تبريک بگه. از اتاق هم که بيرون رفتم بازم کسی بهم تبريک نگفت. حتی کسی نگفت چرا چشمات شده دو تا کاسه خون. يادم نميره که دم تحويل سال ميخواستم خودم رو حلق آويز کنم از سقف اتاق. از اولش سال بيخودی بود. سال سختی بود... خيلی سخت. مطمئن نيستم که امسال دم تحويل سال بتونم يه دل سير گريه کنم... چون تهران نيستم. حتما لحظه تحويل سال کنار همه فاميل لب دريا هستم... خيلی مسخره اس... دلم ميخواد لحظه تحويل سال تنها باشم. تنهای تنها. دلم ميخواد زار بزنم... های های گريه کنم... خيلی سال بدی بود... خيلی بد... همه رفتند. يکی يکی رفتند. يکی يکی چسبها کنده شدند و زخمها دوباره عيان شدن. نه طاقت تنهايی رو دارم و نه طاقت تحمل ديگران رو. اه... باز هم اون اسمهای لعنتی... کاش هيچوقت اين اسمها رو نميدونستم. امروز شهرک بودم. گلستان. بازم... لعنت به تو... هرچی میپرسم جوابی نميشنوم. جرم من چيه؟ چرا؟ مدتهاست که فکر ميکنم چه گناهی کردم که اينجوری بايد عقوبت بشم؟ میپرسم جرم من چيه؟ جواب نميده. فقط ميذاره ميره... خب لعنتی... اول بگو چرا... بعد برو... حسابی قاطی کردم. خسته شدم از طفره رفتن... از غير مستقيم حرف زدن... خسته شدم... به من بگين چه بدی از من ديدين که اينجوری با من تا ميکنين، بعدش برين... دارم ديوونه ميشم ديگه... من چيکارتون کردم که اينجوری با من رفتار ميکنين؟ دارم ديوونه ميشم.

نگاشته شده در ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ  

()

     

امروز مامان تعطيل بود. باز منو راه انداخت تو خيابون. رفتيم گلفروشی. امسال باغچه حياطمون خيلی کچل شده. 

- آقا اين به ژاپنی چند؟

* پنج تومن خانوم.

يه دفعه بُراق شدم. ياد داستان به ژاپنی افتادم. چهارمين داستان کتاب ليترچر بود. اولين بار سر کلاس داستان کوتاه خانم اکبری اين داستان رو خونديم. تا حالا به ژاپنی نديده بودم. فقط ميدونستم گلهای کوچيک و ريز داره. داستانش برام زنده شد. اون دو تا همسايه و زندگی ماشينی و اين دنيا با تمام مناسبات مسخره اش...

برم ببينم مامان دو تا گلدون به ژاپنی رو زد تو باغچه يا نه...

نگاشته شده در ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ  

()

     

وقتی جايی از بدن زخم ميشه معمولا روش چسب زخم ميچسبونن که زود خوب بشه. وقتی زخم بهتر شد چسب رو ميکنند. معمولا کندن چسب با درد و سوزش همراهه. چون به همراه چسب مقداری از پوست يا مو هم کنده ميشه. البته اين در شرايطی است که چسبش خوب باشه!

چسبها رو کندم... علاوه بر اينکه زخمها خوب نشده کندن همين چسبها هم باعث بوجود اومدن زخمهای جديدی شد. اما ديگه چسبی ندارم که روی زخمها بچسبونم.

نگاشته شده در ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ  

()

     

شبهای جمعه حال و هوای خودشو با خودش مياره. امشب شب جمعه خوبی نبود. دنیای خوابها. دنیای رویاها. خواب دیدم که زنبوی سه جای دست چپم را نیش زد. جای نیش چرک کرد و هرچی سعی کردم عفونت و چرک را دفع کنم بیشتر و بزرگتر شد. تا اینکه زخم رو از ریشه کندم و دستم خوب شد. اما وقتی از خواب بیدار شدم ساعد دستم میسوخت. عجیب بود. به کسی سپردم که تعبیر کنه خوابم رو. زنگ زد. گفت که زنبور و نیش زنبور شر است. خصوصا که زخم نیش عفونت کنه. تعبیرش اينه  که از زنی شر میبینی. مراقب اطرافیانت باش. و محض احتیاط مقداری صدقه کنار بذار. حالم عجيب گرفته. به بهونه آرد خريدن برای سمنوی هفته ديگه زدم بيرون. چهل کيلو آرد سنگکی برای سمنو پزون هفته ديگه خريدم. گونی آرد رو انداختم عقب ماشين و راه افتادم تو خيابونا. سر از اتوبان همت درآوردم. کنار اتوبان زدم کنار و صدای ضبط رو زياد کردم: مرو ای دوست... مرو ای دوست... بنشين با من و دل... نميدونم چه حکمتيه... مدتيه که زندگی بدجوری داره بهم دهن کجی ميکنه... انقدر آلوده هستم که نميدونم اين تاوان کدوم گناهه که دارم پس ميدم؟ نيت کردم که از سمنويی که پختيم يه کاسه ببرم واسه نونوايی که ازش آرد خريدم. نميدونم چرا، ولی بايد اينکارو بکنم. گوشه اتوبان که بودم ميديدم که ماشينا با چه سرعت سرسام آوری از کنارم رد ميشن... همش منتظر بودم که يه ماشين يا ترجيحا يه کاميون با نهايت سرعت از عقب محکم بکوبه بهم... تصور ميکردم در لحظه برخورد چه احساسی خواهم داشت... و اينکه بعدش چه اتفاقی ميفته... انقدر شانس ميارم که بميرم؟ نه... بعيده... هنوز حسابم با اين دنيا و آدماش صاف نشده که بتونم برم... هنوز نه... محمد اصفهانی وقتی داشته اين آهنگو ميخونده به چی فکر ميکرده؟ شايد به هيچی... شايد به دوستايی که رفتن... من چی؟ وقتی اينو ميشنوم به چی فکر ميکنم؟ خودمم نميدونم... حس غريبی داره اين آهنگ: چه کنم با اين غم... دل من ای دل من... چه کنم با دل تنها... چه کنم با غم دل... دل من ای دل من... نام سمنو گره خورده به نام خانوم فاطمه زهرا... ياد مدينه افتادم... شب جمعه... بين الحرمين... بوی گل ياس ميده اونجا... غربت مدينه... غربت بقيع... غربت نبی... دل آدمو ميترکونه... حتی اشک هم سبک نميکنه دلت رو... آخ چقدر دلم هوای مدينه داره... خر رفتيم و گاو برگشتيم... تا وقتی آدم تو اون فضا نفس ميکشه نميفهمه... اما روز آخر که سوار ماشين ميشی تا مدينه رو ترک کنی تازه بغض يه هفته باز ميشه... تازه غربت مدينه به دلت جلا ميده... چه حالی ميده روبروی گنبد سبز پيامبر نشستن و زيارت خانم فاطمه زهرا رو خوندن... چه حالی ميده روبروی گنبدش نماز خوندن... خيره شدن به گنبد سبز و گفتن: السلام عليک ايها النی و رحمه الله و برکاته... دلم گرفته... نميدونم چرا حرف به اينجاها کشيد... خيلی دلم گرفته... چه کنم با اين غم... دل من... ای دل من... خدايا... خيالی نيست اگه دنيا با تمام آدماش بهم دهن کجی کنن... اما تو رو به عطر ياس قسمت ميدم که تو از من رو برنگردون که تو اول و آخر پناهگاه منی... غير تو کسی رو ندارم... خدا... دستم رو بگير... تو تنهام نذار...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ  

()

     

با وجـود سـرماخـوردگی خودخواهانه بـوسیدمت و تـو خنـدیـدی. سـرما خـوردی. و مـرا

 

بـوسیدی که تلافی کرده باشی. و هردو فین فین کنان خندیدیم. آنوقتی که در راه پلهْ

 

پشت­بام خانهْ شما یواشکی نشسته بودیم و تو مرا در آغـوش کشیـدی و گفتی: "قول

 

بـده دیـگـه تنـهـام نمیذاری" هـرگـز فکر نمیکردم که آن آخرین دیدار است. آخرین بوسه

 

بینمان رد و بدل شد و من رفتم و نگاه گرم تو بدرقه­کن راهم شد. هنوز هم وقت بـاران

 

یـاد تـو می­افتم. یـادت هست آن روز که برای خـرید عیدی سال نو رفته بودیم؟ لباسی

 

بـرای من خـریدی و من هم لباسی بـرای تو. و هر دوی آنها آبی بود. با هیجان به خانه

 

برگشتیم تا ببیینیم لباسها اندازه­مان هست یـا نه. و چه برازنده بود لبـاسهـا به تنمان.

 

هفتهْ آخر سال بیش از هر زمان دیگری بوی تو را دارد. آخرین دیدار سال. عیدی دادن و

 

عـیـدی گـرفتن. مسافـرت نرفتن­ها و غـصـهْ دلتنگی­های دو هـفـتـه تـعـطـیلی. چه زود

 

گذشت. از تمـام آن لحظـات و دقیقه­های ناب و تکرارنشدنی تنها خاطره­ای باقی مانده

 

و آهـی. کـاش بـودی. فـقـط یـک سـؤال لعنتی هسـت که مثـل خـوره به جانم افتاده و

 

جوابی برایش ندارم؛ چرا تنهایت گذاشتم؟!

نگاشته شده در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ  

()

     

 

از جـان طـمـع بــريـدن آسـان بــود وليـکن     از دوستـان جـانی مـشکل تــوان بـريـدن

فرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل      چـون بگـذريـم ديگـر نتـوان بـهـم رسيدن

 

نگاشته شده در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ  

()

     

بسيار مشکله که بخوام حرفی بزنم در حالی که فارغ از تاثيرات محيطی باشم. نميشه در وکيوم حرف زد. ولی سعی ميکنم کمترين تاثير رو از محيط اطراف بگيرم. بدون توجه به اينکه پشت اين ديوار شيشه ای چه خبره. بعضی وقتا فکر ميکنم که تقصير خودمه. انقدر سطح توقعات ديگران رو از خودم رو بالا بردم که اگه يه وقتی بخوام بر خلاف هميشه رفتار کنم به شدت مورد انتقاد قرار ميگيرم. هميشه همه انتظار دارن که شرايطشون رو درک کنی. اما محض رضای خدا حتی يکبار هم اتفاق نميفته که کسی حاضر بشه شرايط منو درک کنه. هميشه بايد آروم باشی... هميشه بايد با صبر و حوصله باشی... هميشه بايد مودب باشی... و ديگران حق دارن هر جور که دلشون ميخواد با تو رفتار کنن! ولی تو بايد هميشه سر به زير و مطيع باشی! که اگه نباشی ميشی اخ! ميشی مزخرف! ميشی به درد نخور... هميشه بايد احترام خانومها رو نگه داری... يه وقت نگی که بالای چشمشون ابروعه! اما اونا حق دارن هيکل تو رو با گه يکی بکنن و تو فقط ميتونی يه لبخند مليح تحويلشون بدی! وقتی دوستات دلشون ميگيره و بهت زنگ ميزنن بايد به حرفشون گوش بدی... هروقت اراده ميکنن بری بيرون و باهاشون بگردی اما وقتی ازشون ميخوای که يک ربع ساعت وقتشون رو در اختيار تو بذارن وقت ندارن و سرشون شولوغه... و تو بايد صبورانه بگی که اشکال نداره و باز هم همون لبخند لعنتی... بيا دوست باشيم... ما ميتونيم دوستای خوبی باشيم... ما دوست هستيم... دوست... دوست... دوست... اين کلمه متعفن و مزخرف ورد زبون همه هست... اما لطفا يکی واسه من دوست بودن رو تعريف کنه! دوست بودن يعنی اينکه من دولا بشم و همه سوارم بشن و بعد هم وقتی رسيدن به مقصد با لگد بزنن زير کون من و بگن هررری... اين يعنی دوست بودن! هرچی بيشتر کولی بدی دوست عزيزتری هستی... و هرگز هم حق نداری شاکی بشی! چون دوستت ممکنه ناراحت بشه! دوست کسيه که هروقت حالت گرفته بود بری پيشش و حرف بزنی... هروقت پول خواستی بهت بده... هروقت کارش داشتی باشه... اما هروقت چيزی ازت خواست گند بزنی به هيکلش! اين يعنی دوست خوب! دوست خوب کسيه که هروقت تو رو ميبينه روشو بکنه به ديوار که خدايی نکرده مجبور نباشه بهت سلام کنه... تا وقتی درد نداری همه دوستت هستن... اما وقتی دلتنگ ميشی و يکی بايد باشه که به حرفای صد من يه غاز تو گوش بده هيچکس نيست... اونوقت ميشی يه آدم پر حرف مزخرف... آهای... دوستان خوب من... يکی هست که بخواد بدونه من چه مرگمه؟ کسی هست که دلش بخواد يک ساعت به حرفای من گوش بده؟ به خدا حتی يک نفر هم نيست... به خدا نيست... اگه مريض بشم و بيفتم گوشه بيمارستان يکی هست که بياد عيادت من؟ به خدا نه... هيچکس نمياد... لابد فکر ميکنين که کسی نمياد چون من همه رو از خودم روندم؟ چون من بد کردم؟ آهای... دوستای خوب من... کسی از بين شماها هست که يادش بياد چيزی از من خواسته باشه و از من جواب منفی شنيده باشه؟! کسی هست که خواسته باشه حرف بزنه و من گوش نداده باشم؟ کسی هست که از من "نه" شنيده باشه؟ اشکال کار من شايد همينجاس... اينکه هميشه واسه ديگران دولا بودم... هميشه گفتم چشم... گفتم باشه... اما... خدا نکنه از کسی چيزی بخوای... باور کنين من هم بلدم چشمم رو ببندم و دهنم رو باز کنم و هرچی از دهنم درومد بگم... خوب هم بلدم... اما چرا نميگم؟ چرا هميشه سرم رو مثل گوساله ميندازم پايين و ميرم؟ من هيچ دوستی ندارم... اما هميشه سعی کردم دوست خوبی باشم... نميگم دوست خوبی بودم... اما هميشه سعی کردم بی چشم داشت دوست خوبی باشم! گله و شکايتی هم ندارم... اشکال نداره... چه اشکالی داره اگه آدم کاری از دستش بر مياد برای ديگران انجام بده؟‌ اشکال نداره اگه هيچکس دوست نداره منو ببينه يا با حرف منو بشنوه... اشکال نداره اگه دارم الان مث يه بچه ۱۲ ساله حرف ميزنم... اشکال نداره اگه محکوم ميشم به پرحرفی و وراجی... اشکال نداره... اما محض رضای خدا يکی به من بگه دوست بودن يعنی چی؟ شايد هم تقصير هيچکس نيست... مردم کم حافظه شدن... زود زود يادمون ميره... ولی کاش حداقل همونقدر که از ديگران انتظار داريم به انتظارات اونا از خودمون هم احترام بگذاريم! نميخواستم اين چيزا رو بنويسم... اما شد ديگه... وقتی کسی نيست بشنوه مجبورم اينجا بنويسم... اين مزخرفات رو نمينويسم که کسی بخونه... گرچه... کسی هم نميخونه...  بهم ميگن خب اگه نميخوای کسی بخونه پس چرا اينجا مينويسی؟ خب برو تو دفتر بنويس...! موضوع اينه که عادت کردم... بيش از دو ساله که دارم اينجا مينويسم... اينجوری راحت ترم... با اينکه اين چيزا رو نوشتم بازم حرصم نخوابيد... بازم عصبی هستم... بخاطر اينکه بازم بايد بشنوم و بشنوم و قهوه ای بشم و باز هم لبخند تحويل بدم... خاک بر سر من...

نگاشته شده در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ  

()

     

دفعه اوّله که اينجوری ميشه... تا حالا انقدر بيکار نبودم... ديگه نه درس... نه کار... نه

دوست... نه رفيق... هيچی... هيچی... رسماً علّاف و بيکارم... تموم... خلاص... اينم

از ليسانس لعنتی... خب که چی حالا؟ هيچی... بعد از عيد... خبر دار...! بی هدف...

بی انگيزه... نامطمئن از آينده... بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد...

نگاشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ  

()

     

Gaily bedight,

A gallant knight,

In sunshine and in shadow,

Had journeyed long,

Singing a song,

In search of Eldorado.

 

But he grew old-

This knight so bold-

And o’er his heart a shadow

Fell as he found

No spot of ground

That looked like Eldorado.

 

And, as his strength

Failed him at length,

He met a pilgrim shadow-

“Shadow”, said he,

“Where can it be-

This land of Eldorado?”

 

“Over the mountains

Of the moon,

Down the valley of the shadow,

Ride, boldly ride”,

The shade replied

“If you seek for Eldorado!”

 

Edgar Allan Poe - 1849

 

 

نگاشته شده در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ  

()

     

راست ميگفت. دل بستن به ایـن جـمـاعت کـار ما نیست. مـث ایـن میمـونه کـه بخوای

کرباس و ابریشم رو با نخ نایلونی به هم بدوزی. حالا اينکه ما کرباسيم يا اين جماعت...

نگاشته شده در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ  

()

     

   مستـم و از مستـی خـود سـرخـوشـم       زین سبب است باده که سر می­کشم

 

  در طــلــب ظــلــمــت گــیــســوی یــار       روز و شــب آه است که من می­کـشـم

 

  از پـــی آن روز کــــه از مــــن رمـــیــــد       درد نــهـــان اســت کـه مـن می­کـشـم

 

  مـی­کـنـــم هـر جـهـد کـه گـر رخ نـمـود       ناز رخــش چــون و چــنــان می­کـشـم

 

  مــــی­رهــــم از خــــاک بــه افــلـاک او       هـــرچـــه کــه دارم ز زمیـن می­کـشـم

 

  بــازدمــش عــطــر سـر کـــوی اوســت       ایــن نــفــسـی کـــــز دم او می­کـشـم

 

  نــقــش بــر ایــن کــاغــذ بی جان چـرا       از ســر افــســوس کــه من می­کـشـم

 

  مردم چشمم همه خیـس است و مـن       نـقـش رخـش زآتـش جــان می­کـشـم

 

  مـــی­نــــهــــراســــم کـه بـسـوزد مـرا        ایـن هـمه آتش که بـه جان می­کـشـم

 

  گــــر نــــبــــرم راه به خــــاک رهـــش        تـیـغ گـــران اسـت کــه بــر می­کـشـم

 

  مـــی­درم ایــن ســـیـــنـــهْ داغــــدار را       تــیــغ به جان است که مـن می­کـشـم

 

  آه و فــغــان از چــه تــــو داری امــیـــن       رنج فــراق اســت کــه مـن می­کـشـم

 

 

  از: خودم

نگاشته شده در ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ  

()

     

همیشه یا نمیرسم یا وقتی میرسم که دیگه خیلی دیره. نمیدونم چرا، اما گاهی فکر میکنم که خدا هم منو یادش رفته. میگن نا امیدی کفره، گناهه... اما گاهی از رحمتش نا امید میشم. اما وقتی که میزنه تو سرم میفهمم که اینجوریام نیست... حداقل یادش نرفته که باید بخاطر بعضی کارام منو عقوبت کنه. خیلی سعی میکنم یه کمی، فقط یه کمی از معادلات این جهان سر در بیارم. اما نمیتونم. گیج میشم. انگار تو یه دور تسلسل بیخودی افتادم. هرچی میچرخم باز از جای اولم سر در میارم. نمیدونم توی این بازی بزرگ من چیکارم... من کجای این پازل هستم. حسابی گیج شدم. میگفت که آدما اصولا دو دسته هستند. دسته اول دوست دارن خوش بگذرونن بدون اینکه بفهمن! دسته دوم ترجیح میدن گرسنه باقی بمونن ولی بفهمن! من فکر میکنم دسته دوم رو ترجیح بدم. حاضرم هر سختی رو تحمل کنم ولی بفهمم! بفهم کیم! کجام! اینجا چه خبره! خیلی مسخره اس که نمیتونم این حرفا رو به کسی بگم... به تعداد انگشتای یک دست هم آدم پیدا نمیشه که این حرفا براش جالب باشه... همه فکر میکنن از سر شکم سیری و روشنفکری این حرفا زده میشه... کسی واسه این مسائل ارزش قائل نیست. فیلمایی که من دوست دارم به نظر بقیه کسل کننده و ابلهانه اس. شعرهایی که من میپسندم واسه دیگران غیر قابل هضمه. همینطور تئاتر و موسیقی و الی آخر... توی 4 سال گذشته واسه درسی که خوندم هیچکس ارزش قائل نشد. بعد از 4 سال ادبیات خوندن حالا کارم شده ترجمه کردن نوشته های روی شیشه قرص و شربت که به انگلیسی نوشته شده! کلا دیگه عادت کردم به این شرایط. اینکه توی یک قفس شیشه ای هستم و در عین حالی که دارم توی همین جامعه زندگی میکنم از همه جدا هستم. شدیدا سعی میکنم که حرف نزنم. چون حرفای من تفاوت آشکار و محسوسی با حرفای دیگران داره. معمولا حرفای دیگران در مورد مسائل اعتقادی و ایدئولوژیک رو فقط با لبخند بدرقه میکنم. بدون اینکه جوابی بدم. میگن به بنده خدا رحم کن تا خدا بهت رحم کنه... نمیدونم... خیلی سعی میکنم سوتی ندم اما نمیدونم کجای کارم غلطه که چپ و راست واسم میاد... کاش حداقل میدونستم دارم چوب چی رو میخورم! من که بار و بندیلم رو جمع کردم از روی زمین. من که مدتهاست سرم تو لاک خودمه... پس واسه چی انقدر میزنی تو سرم آخه؟ میدونم که بنده خوبی نبودم... اما تو که خدای خوبی هستی... تو دیگه چرا؟ همین که بنده هات تو سرم میزنن بس نیست؟ تو هم باید بزنی؟ اگه اونا بزنن، تو هم بزنی، پس کی به من رحم کنه؟ من که غیر از تو کسی رو ندارم آخه با مرام... من که شبا با بسم الله میخوابم و صبحها هم با بسم الله بیدار میشم... من که لحظه به لحظه یادتم... من که میدونم دوستم داری... پس چرا انقدر اذیتم میکنی؟ من که پیشت آبرویی ندارم... اما به حرمت اونایی که پیشت صاحب عزت و اعتبار هستن یه گوشه چشمی هم به ما کن... به حرمت چهار گوشه خونه­ات... به حرمت همون چهار تا قبر بی نشون بقیع... دستم رو ول نکن... امیدم رو ناامید نکن... بیا با هم یه وعده کنیم... تو به من حال بده... منم به بنده هات حال میدم... تو دست منو بگیر... منم دست هرکی رو تونستم میگیرم... تو روزی منو زیاد کن... منم تموم زندگیم رو با اونی که میدونی شریک میشم... فقط منو به حال خودم رها نکن... همونجور که تا حالا نکردی... همین که تو سرم میزنی خوبه... حداقل خیالم راحت میشه که هستی و میبینی... دوستت دارم... خیلی زیاد... زیاد... زیاد...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ  

()

     

من اينجا بس دلم تنگ است...

و هر سازی که ميبينم، بدآهنگ است...

بيا ره توشه برداريم،

قدم در راه بی برگشت بگذاريم...

ببينيم آسمان هرکجا،

آيا همين رنگ است؟!

.:: اخوان ثالث ::.

نگاشته شده در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ  

()

     

حرفای زيادی جمع کرده بودم که بعد از تموم شدن آزمونها و بعد از تموم شدن درس و دانشگاه بنويسم. اما حالا ديگه موضوعيتی نداره نوشتنشون. بالاخره درس تموم شد. ۱۳۷ واحد کوفتی رو پاس کردم در ۴ سال لعنتی. حالا شدم يه ليسانسه بی کار و علاف. اونم چه ليسانسی... ادبيات انگليسی! نه واسه ما نون ميشه نه آب! بی خيال اين حرفا... بالاخره تموم شد. هفته ديگه هم به احتمال قريب به يقين کنکور رو گند ميزنم و بعد از تعطيلات سال جديد بايد برم خدمت زير پرچم! يه سرباز آش خور کچل. يه زمانی بود که خيلی غصه آينده رو ميخوردم. اما حالا ديگه نه. خيلی مهم نيست که چی پيش مياد. چون حالا ديگه خودم تنهام. بالاخره از پس خودم يه جوری بر ميام. مشکل وقتيه که بخوای يه نفر ديگه رو هم اداره کنی. ولی قول و قرار و تعهدی نداری راحتتر ميتونی تصميم بگيری واسه خودت. يه سری از مطالبم رو فرستاده بودم واسه سايت خزه. بهم گفته شد که متوسط مينويسم و حرفام تکراريه. اومدم و آرشيوم رو مرور کردم. ديدم خيلی تحويل گرفتن که گفتن متوسط مينويسم. به نظر خودم که همش چرت بود. هميشه متنفر بودم از اينکه نوشته های قبلی خودمو دوباره بخونم. شايد واسه همينه که دفترچه خاطراتمو يه جايی ميذارم که حتی خودم يادم ميره که کجاس! دوست ندارم چشمم بهش بخوره! بازم خل بازی آخر سال... ۲۰ تا بليط سينما گرفتم واسه فردا شب. همه فاميل رو جمع کردم که فردا شب بريم فيلم ۴شنبه سوری. ولی خودم احتمالا نميرم. درس دارم. لعنت به هرچی درس و کنکوره. ديگه اين درس شيرين و دوست داشتنی داره حالمو بهم ميزنه. خيلی مضحکه... همه ميگن که گوش شنوا هستند و همه ميخوان که به حرفت گوش کنن... اما تا دهنت رو باز ميکنی بهت ميگن که چقدر پرحرف هستی و زود فلنگ رو ميبندن... تا کی اين نقابهای رنگ به رنگ خوشگل رو صورتهای ماست؟ من انقدر جرات دارم که چهره کريه خودم رو تو آينه ببينم... انقدر جرات دارم که با همين چهره با همه روبرو بشم... اما چقدر از مردم حاضرن اينکارو بکنن؟ شايد اين يه دليل باشه که به من ميگن خاص هستم... چون با تمام تناقضاتم دارم مسالمت آميز زندگی ميکنم. اصلا واسه کی اين حرفا مهمه؟ مهم نيست... مهم اينه که بنويسم... بگم... اين وبلاگ تنها کسيه که از پرحرفی من گله و شکايتی نداره... هميشه آغوشش برام بازه... نوشتن هم واسه من شده مرض... اعتياد جنون آميزيه... ولی فکر نميکنم ضرری واسه کسی داشته باشه... دودش هم به حلق کسی نميره... چن روزه دارم با خودم فکر ميکنم که وقتی ميخوام برم سربازی کدوم کتابهای نخونده رو با خودم ببرم و بخونم تو سربازخونه. کلی رمان نخونده دارم... از کنراد و هوثورن و هاردی و دفو و وولف. داستايوسکی و آلن پو هم بدک نيست... داستانهای سياه و شيطانی و مرگبار آلن پو خيلی هيجان انگيزه... دوباره ديدن تو آرزومه... جدا از عطر گرم اون نفسهات... برايم زندگی کردن حرومه... اگه روزی دلت با من نباشه... خدا ميدونه کار دل تمومه... ستار داره برام ميخونه... ياد کلاردشت و رودبارک ميفتم... مزخرف ترين سفری بود که داشتم... ميتونست بهترين باشه... اما نبود. فکر ميکنم اين درد من درمونی نداره مگر اينکه منم قاطی اين گله احشام بشم و سرم رو بندازم پايين و برم... اين زندگی مثل زندگی تو يه طويله ميمونه با يه مشت خر و گاو با بوهای متعفن و آزار دهنده... به مشت مردم احمق و هيچی نفهم که فقط به فکر شکم و شهوت هستند... درد بی درمونمو با کی قسمت بکنم... با غم دوری او... کاشکی عادت بکنم... خاموش و غمگين چون شام يلدا بی ستاره... اين ستار هم به طرز غريبی داره همراهی ميکنه با من... واقعا آدم مثل دوربين عکاسی ميمونه... تصاويری که از اطرافم ثبت ميکنم تاريک و مبهمه... انقدر هم انرژی ندارم که بتونم فلاش بزنم و خودم اطرافم رو روشن کنم و بعد عکس بگيرم... مجبورم با نور موجود عکس بگيرم... هروقت ميخوام تشبيه کنم ياد فريناز ميفتم که بهم ميگه از نوادگان جان دان هستم... اونجور که تو گلاسری نوشته دو مدل کانسيت داريم! قراره بعد از سالها امسال يا به عبارتی سال آينده يه سفر بی دغدغه داشته باشم... يه سفر که ديگه لازم نيست واسه کسی سوغاتی بيارم... يه سفر بدون سرخر! يه سفر بدون دلتنگی... بدون دغدغه... واقعا به اين سفر احتياج دارم... ولی حيف که بازم تمام فاميل قراره بيان! بازم ۲۰ نفر مثل قطار دنبال هم راه بيفتن... به طرز تکان دهنده ای تمام باورهای گذشته دارن برام رنگ ميبازن... اين تنهايی مفرط باعث شده چشمم به خيلی از حقايق که قبلا نميديدمشون باز بشه. ميترسم. خيلی ميترسم. ميترسم اين پيله ای که دور خودم بستم به پروانه شدن ختم نشه. اگه همينطور کرم باقی بمونم چی؟ ميترسم. ميترسم اين تو بگندم و تبديل به پروانه نشم... ميترسم پرواز رو يادم بره. ميترسم توی اين ديگ جوشان به جای اينکه تبديل به پلو بشم تبديل به تديگ سوخته بشم. تا فردا مزاحمت نميشم. قول ميدم. خوب بخوابی. شب بخير.

نگاشته شده در ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ  

()

     

غـبـار راه خـبـر از آمـدن کـسـی مـی­دهـد.

 

نگاه منتظری در سکوت به انتظار نشسته.

 

نوای آهنگین آمدن با هوهوی باد در هم می­تند.

 

خوش است انتظار.

 

صعب است انتظار.

 

 

 

بوی خاکش می­رقصاند سنگ­های تپنده را.

 

مـردم دیـدگان غـوطـه­ور افـق­های سـرخند.

 

دست امّا، حلقهْ اسارت پاهای ماسیده بر خاک است.

 

خوش است انتظار.

 

صعب است انتظار.

 

 

 

از ديار خنده­های گندمگون،

 

از وادی افق­های بدون سراب،

 

او می­آید.

 

خوش است انتظار.

 

صعب است انتظار.

نگاشته شده در ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ  

()

     

اين بيخوابی های شبانه هم واسه من شده دردسر.

احساس عجيبيه. احساس ميکنم همه جا رو تار ميبينم. هـرچی پلک ميزنـم و هرچی

چشمام رو ميمالم همه جـا انگار تـارتـر و کدرتر ميشه. تمام تلاشم برای درست ديـدن

بـی نـتـيـجـه مـيمـونـه. نـمـيـدونـم وقـتـش رسـيـده کـه پـرچـم سفيد رو در بيارم يا نه.

شـايـد هنـوز کمی زود باشه. احسـاس ديگه ای دارم. مطمئنّم که غبطه نيست. حتماً

حسـادته. چـقـدر حقيـر بودم و نميدونـستـم. شـجـاعـت ميخواد که آدم ذرّه بين رو روی

خودش بگیره اوّل. قبل از اينکه آينه رو جلوی ديگران بگيرم بايـد اول جلوی خودم بگيرم.

تـو آیـنـه نـگـاه ميکنم. شـرمـنـاکـه چيـزی که ميبينم. آينه نشکست. اما من شکستم.

نگاشته شده در ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ  

()