همه میمیرند و بعضی ها کمی بیشتر از بقیه میمیرند و ما هم مثل بقیه مردیم و مجددا به حیات بازگشتیم و زندگی جدیدی را آغاز نمودیم... گویی که ققنوس یا یک همچین چیزی میباشیم... اما کودک نو رسیده توان تکلم ندارد و نمیتواند راه برود و کلا هیچی حالیش نیست و باید یک عالمه چیز به او یاد بدهیم... هنوز آداب معاشرت بلت نیست و نمیتواند راه برود... و تا این گوساله گاو شود ما پیر و نحیف و فرتوت شده ایم... کما اینکه قبلی همان گوساله ای که بود باقی ماند... و دیگر از ما جز الف و میم و ی و نونی باقی نمانده است... و در این ماههای اخیر زندگی ما سریعتر ورق خورده است و ما عنقریب دوباره خواهیم مرد و خدا بخیر کند آخر و عاقبت همه ما را... والسلام!