قطار... رفته تو مخم... توی اشعار شخصیت دراماتیکی داره این قطار... مخصوصا لابلای شعرای قیصر... قطار میرود... تو میروی... تمام ایستگاه میرود... یا اونجایی که میگه از تمام پنجره های قطار تو دست تکون میدی... نماد رفتن... برنگشتن... یه سفر همیشگی... یه نوستالژی غریب... یه رفتن مظلومانه... یه اجبار... یه بغض... چشمان اشک زده توی ایستگاه... خیره به رفتن... به آروم رفتن... یا حتی تبعید... نه برای مسافر... برای بازمونده در ایستگاه... جا موندن... یا حتی ترک کردن... فراموشی... نمیدونم تو سوار قطاری یا من... شاید هر دو... در توقف کوتاه در ایستگاه... تلاقی خطوط... و محو شدن... همه بودنم درد میکنه... دردهای پوستی کجا... درد دوستی کجا... رمان چرکنویس رو دوست داشتم...
"... بزرگترها همیشه میگویند: <<یادت میرود. عشق های دیگری پیش میایند و تو این عشق ها را فراموش خواهی کرد.>> درست مثل موقعی که در بچگی وقتی زمین میخوری همه میگویند: << چیز مهمی نیست، تا روز عروسی یادت میرود. >> ولی من میدانم که یادم نخواهم رفت. از همین حالا میدانم که تو را تا آخر عمر دوست خواهم داشت."
علی رغم همه هارت و پورتی که میکنم... حالا دلم سکون میخواد... آرامش... احساس تعلق... تعلق خاطر... به چیزی... به جایی... به کسی... یه چیزی که نگهم داره یه جا... که وقت توفان بچسبم بهش... یه ساحل... یه اسکله... یه مامن... هنوز شجاعت یا حماقت طغیان ندارم... خسته ام از قصه های تکراری... اه... بازم چرند... اونجا نوشته بود که در برای باز شدنه... اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار میذاشتن... آره... درسته... اما همه که کلید ندارن... من هم کلیدم به هیچ قفلی نمیخوره... همه قفلها عوض شده... خیالت راحت... آسوده باش... هر دری واسه اهلش باز میشه... در من همیشه به دیوار باز شده... پشت در یه دیوار خشتی بوده همیشه... راستشو بخوای... معترفم... به شکست... فقط میخوام برم... خیلی دور... جایی که حتی هیچکس برام ترحم هم نکنه... که فکر نکنم حال عجیبم واسه جلب ترحم دیگرانه... دلم سکوت میخواد... و انزوا... و یه عالمه کتاب... با چن تا فیلم... یه خرده موسیقی... یه پاکت سیگار شاید... واسه وقتی بارون میزنه... پشت پنجره... یا پشت پلکها... تاریکی و سکوت... با عکس تو... نه روی دیوار... که روی سقف اتاق... که وقت خواب روبروم باشی... همیشه بالای سرم... عین خدا... اما یه کمی نزدیکتر... آه... میدونی شباهت تو با خدا چیه... هردوتون آدمو میچزونین... میگن خدا مرده... تعجبی نیست... هرچیزی یه عمری داره بالاخره... من متاسفم که فراموشی هم منو فراموش کرده... و همه چیز به تازگی لحظه میمونه... و روزی صد دفعه از دستت میدم... و روزی صد بار میمیرم... به همین سادگی...