نامه برقی

آرشیو


آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

 

همه میمیرند و بعضی ها کمی بیشتر از بقیه میمیرند و ما هم مثل بقیه مردیم و مجددا به حیات بازگشتیم و زندگی جدیدی را آغاز نمودیم... گویی که ققنوس یا یک همچین چیزی میباشیم... اما کودک نو رسیده توان تکلم ندارد و نمیتواند راه برود و کلا هیچی حالیش نیست و باید یک عالمه چیز به او یاد بدهیم... هنوز آداب معاشرت بلت نیست و نمیتواند راه برود... و تا این گوساله گاو شود ما پیر و نحیف و فرتوت شده ایم... کما اینکه قبلی همان گوساله ای که بود باقی ماند... و دیگر از ما جز الف و میم و ی و نونی باقی نمانده است... و در این ماههای اخیر زندگی ما سریعتر ورق خورده است و ما عنقریب دوباره خواهیم مرد و خدا بخیر کند آخر و عاقبت همه ما را... والسلام!

نگاشته شده در ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ  

()

     

مهر اومد... اما مهر نیست... همه افکارم... داره کم کم شبیه نوشته هام میشه... پر از استعارات... تو در تو... گاهی باید ساعت ها فکر کنم که واقعا دارم به چی فکر میکنم... که چایی کیسه ای یعنی چی... که پیچک ها و علف های هرز تو باغچه کجا دارن میرن... که خرده های پاک کن کجا میرن... و وقتی نمیفهمم بیشتر پریشون میشم... کلماتی که گاه و بی گاه تو خواب و بیداری زمزمه میکنم... اما وقتی پا میشم دیگه یادم نمیاد چی بودن... بیشتر از همیشه به طرف شعر کشیده میشم... شاید چون همه زندگیم شعرگونه شده... احساس نزدیکی عجیبی به جملات تو در توی اشعار دارم... چن وقته فکر میکنم با حساب و کتاب مشاوران و روانشناسان... همه شاعرا دیوونه و زنجیری هستن... و این عین تناقضه... ده ها کتاب شعر چیدم دور و برم... که حسابی کفر مامان رو درآورده... و یه عالمه دیگه هم توی ماشین و صندوق عقب و کیف و خلاصه همه جا... مامان بهشون میگه مزخرفات... مزخرفاتی که میخونم و مینویسم و باعث میشن این ریختی بشم... قیصر... نظری... عبدالملکیان... شمس لنگرودی... اخوان... مصدق... شاملو... مارگوت بیکل آلمانی و... همه کسانی که با حساب و کتاب روانکاوها باید بستری میشدن... مامان فکر میکنه مرض لاعلاجی دارم... یا معتاد شدم... یا عاشق... هی میگه میخوای ببرمت دکتر؟ مرض لاعلاج داری...؟ خندیدم بهش و گفتم آره... ایدز دارم! گم میشم... توی خیالات و اوهام خودم... توی پرده های تو در توی ذهنم... دست میکشم به پرده های مخملی ذهنم... آروم تر میشم... تا اینکه یه دفعه باز یه تلنگر... همه چی رو میریزه به هم... رقیق شدم... انقدر رقیق که باد رد میشه از لابلای سلولهام... انقدر رقیق که گاهی تصاویر نقش میبندن روی تنم... منعکس میشن... و من... و من... مات... بقول آقای شعر... کیش میشم... اما هر بار از کیش فرار میکنم... بالاخره... یه روزی... مات میشم... اما تا کی میشه از کیش دور بود...؟ از خویش...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ  

()

     

دلم میخواد دیگه هیچ جوری نتونم حرف بزنم... صدام ببره و دستهام بشکنه... خفه بشم... برای همیشه... لال بمیرم... دیگه نمیتونم... زنده زنده دارم جون میکنم... ای اجل مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست... نیست...

نگاشته شده در ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ  

()

     

امروز... امشب... پرم از حرفایی که باید به جای نقطه، آخرشون رو دیوار بکشم... تا جایی نرن... بمونن پیش خودم... یه عالمه حرفای دلتنگی... نمیدونم طاقت منو چقدر فرض کردی... اما دیگه واقعا نمیتونم... و حتی نمیتونم بگم نمیتونم... چون باز... سخته سکوت لامصب... سخته به خدا... نمیتونم دیگه... دارم خفه میشم... چن دقیقه تاریکی کمک کرد تا یه کمی... ولی فقط انقدر که خودم بفهمم تر شده چشمام... دیروز که گوشه حیاط کز کرده بودم... اون گوشه همیشگی... فرهاد اومد باز... گفت نکن با خودت اینجور... لحنش یه جوری بود که انگار میدونست چه مرگمه... بازم مث همیشه نیشم رو باز کردم و گفتم من که خوبم... خسته شدم انقدر به همه گفتم خوبم... من خوب نیستم... آخر هر راهی... به یه جا ختم میشه... انگار که تو یه شب مهتابی بخوای از ماه فرار کنی... ماه... ماه خط خطی... ماه دوخته شده... چقدر بودنت رو بو کشیدم... شریک همه بیخوابیهام... ماه... ماهم... ماه خودم... انقدر اشک میریزم که عکست بیفته تو آب چشمم... اونوقت دیگه همیشه دارمت... ابری شدم باز... ابری...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ  

()

     

تو این شهر درندشت بی در و پیکر... وسط میلیونها آدمی که تو این سگدونی وول میزنن... باید با کسی چشم تو چشم بشم که... بعدش تمام مسیر تا خونه... این بغض کوفتی بیخ گلومو بگیره... گه بگیرن به همه کارات که همیشه میخوای یه جوری آدمو بچزونی... اسم خودت رو هم گذاشتی خدا... من... به اون بارگاه ملکوتیت...! به اون جلال و جبروتت...! 

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ  

()

     

یه دفعه زد به سرم که برم آرشیو نظرات وبلاگم رو مروری کنم... عجیب بود برام بعضیاش... شکه کننده... و این که آدما چقدر میتونن عوض بشن... در زمان بسیار کوتاهی... که چقدر به سرعت ورق برمیگرده... گهی زین به پشت و... یکی نوشته بود از پنجره... از ترس از تاریکی... اما حالا به زحمت میشه دیدش حتی... یکی نوشته بود از حفظ روابط با چنگ و دندون... حالا همون داره با همون چنگ و دندون سعی میکنه پاره کنه تمام رشته های ارتباط رو... یکی نوشته بود از بادبادک... از حلزون... از "تو"ی قصه های من... یکی گفته بود که دلش خنک شده از اینکه میبینه حالمو... فقط واسه اینکه یادم بمونه... ناز آدم همیشه خریدار نداره... اینو باس یادم بمونه!

نگاشته شده در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ  

()

     

 

و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعده عشق و
نه به وعده چشمان تو

و دیگر به شوق نمی آیم
... نه در بازی باد و
نه در رقص گیسوان تو
چه نامُرادی تلخی

و دریغا
چه تلخِ تلخ فرو میریزم
با سنگینی این غربت عمیق
در سرزمین اجدادی خویش

دریغا بر من
چه لال و بی برگ و بار پیر میشوم
در این سوی دیوارهایی که از من دزدیده اند
سیب را و جان مایه های سرودهای جوانی را

و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعده این بهاری که آمده است
و نه به وعده آن شکوفه های شکسته...
 
محمدرضا عبدالملکیان.
نگاشته شده در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ  

()

     

دیروز که برگشتم خونه... هیچ کس هیچی نگفت... تا شب چشم به راه بودم... چشمم به گوشیم بود همش... که شاید کسی... باطل بود... هیچکس... فرق اینجا با غربت چیه... وقتی حتی تو خونه خودت هم غریبه ای... سر کارت غریبه ای... انگار که... هیچی... فقط صبر... سکوت... دم نزدن... سرنوشت... متنفرم از این کلمه... متنفرم از جبر... متنفرم از اینکه مرتب میشنوم "خب تقصیر خودته...". واسه همین هر بار که میگن چطوری... قورتش میدم پایین و نیشم رو باز میکنم و آهسته میگم خوبم... خواب ندارم دیگه... دو روزه بیدارم... هروقت میرم تو جام... تو تختم... انگار یه دفعه زیر تخت باز میشه و میفتم پایین... تو یه گودال سیاه و تاریک... سیلی گذشته میخوره تو صورتم... میخوام برم از این خراب شده که هر سانتی مترش... هر ذره اش... همه جاش... هیچی... همه چیزی که تو محدوده کاسه سرمه که هیچی... چشم و گوش و بینی و همه حواسم هم شکنجه میدن منو... حتی همه بادبادک ها... همه آهنگ ها... همه بوها... دستای من... گوشم... چشمام... انگار که همه دور این گودال جمع شدن و دارن تماشا میکنن... اول و آخرش همینه... همینجاس... و من فکر میکنم زیاد... که این... تقاص چیه... کیفر چیه... و کی قراره تموم بشه... باز صورتم داره قرمز میشه... باز پوستم داره کنده میشه... کاش میشد این یه مشت چربی و سلول تو سرم رو با جاروبرقی از تو گوشم میکشیدم بیرون و مینداختم دور... کاش شب دم در وامیستادم تا آشغالی بیاد و ببرتم ناکجا آباد و بریزدم دور... کاش زندگیم شیفت دیلیت داشت... خسته ام زیاد... بهونه گیر هم شدم... بهونه میگیرم زیاد... هرچی هم کفشام رو هم میفته... هیچی به هیچی... دوم ماهه... دوم... دوم... 

نگاشته شده در ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ  

()

     

یه ساعت دیگه باید برم پادگان... و فکر میکنم تا چهار ساعت دیگه سربازی تموم میشه... پایان 490 روز خدمت... اما کوچکترین احساسی ندارم... نه شادم... نه غمگین... حس گنگ و بی معناییه... بی تفاوتی محض... و امروز روز موعود دیگری هم بود که حالا دیگه هیچ مفهومی نداره... مث حس گنگ بعد از یه انفجار مهیبه... سکوت عجیب... سوت کشیدن گوش... و تار دیدن همه جا... همه چی بی معنی شده... انگار که حافظه پاک شده باشه از مفاهیم و کلمات... حالا باید دوباره برای هر چیزی یه اسم جدید تعیین کنم... یا شایدم نه... باید برای هر اسمی یه معنی جدید پیدا کنم... شاید این به مراتب سخت تره... از امروز... همین امروز... زندگی یه شکلی به خودش میگیره که برام کاملا جدید و نامأنوسه... حالا فقط منم... و یه عقبه خیلی خیلی آشفته... و یه زندگی در پیش رو که هیچ ایده ای ازش ندارم... خلأ انفجار داره همه وجودمو از هم متلاشی میکنه... دستم به هیچی بند نیست... و شناورم تو این فضای تاریک... هیچ دستاویزی نیست... هیچ نیروی پیشرانی نیست... بود... ولی حالا... یه چیزایی انگار چسبونده شدن به پشت پلکم... تا چشمامو میبندم میان میچسبن به مردم چشمم... تو بیداری که... کاش حداقل تو خواب دست از سرم برمیداشت... هرکاری میکنم ذهنم رو منحرف کنم نمیتونم... چه در حالت هشیاری و چه در خواب فکرم یه جا بیشتر نیس... عین فیلم ها... همه صداها با تُون بم میپیچن تو گوشم... همه جمله ها... همه چی... و تمام زمان های از دست رفته... عین نامه اعمال... رژه میرن از پیش جزیره های محصور در اشک... همشو فرو میخورم... اما میدونم هیچ جا نمیره... فقط عقب میفته... مث توپ پینگ پنگ گوله شده بیخ گلوم... هوای حوصله...

نگاشته شده در ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ  

()

     

کاش در من فقط یک صدا بود... یک تن بود... حرف واحدی بود... کاش در من جنگی نبود... کاش من یکی بودم... باز صدام عوض شده... باز فین فین میکنم... باز... فکر کنم سرما خورده ام...! آره... حتما سرما خورده ام...!

نگاشته شده در ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ  

()

     

دیگه نمیخوام اینجا زیاد بنویسم یا تو فیس بوک... که مورد تحقیر و تمسخر و کنجکاوی قرار بگیرم... میرم سراغ همون دفتر دویست برگ قدیمی... یه وقتایی دوست دارم اشکم بچیکه روی کاغذ و جوهر رو پخش کنه... از همین حالای حالا... که چشم های تو پر از خوابه و چشم های من...

نگاشته شده در ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ  

()

     

همیشه یه چیزی هست که حواس آدمو پرت کنه... هق و هق وسط اتوبان... که پنچر کردم... بعدش آچار افتاد زیر پل وسط لجن ها... بعدش جک از زیر ماشین در رفت و ماشین افتاد زمین... بعدش زاپاس باد نداشت... و چه شباهتی داره ماجرای امشب با زندگی خودم... همه چی به هم مربوطه... به همین سادگی... 

نگاشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ  

()

     

من حالم خوب بود... هوای شعر کردم... شاملو رو باز کردم... و دوباره... سیل اشک... چهار صبح... همه جا ساکت... نمیشه هق هق کرد... باید مثل همیشه همشو قورت داد... نمیدونم کجا میره... اما میدونم همه این بغض ها یه جایی تو تنم جا میمونه... فقط اشکه که میاد... بی صدا... و شونه هام که بی صدا بالا و پایین میرن... خوب نیست که اگه بخوای با یکی حرف بزنی که فقط گوش کنه... قضاوت نکنه... حرف بیخود هم بهت نزنه... باید یه عالمه پول بدی... بشینی جلوی اون غریبه... و همه چی رو تو صورتش بالا بیاری... و بعد اون بهت بگه که باید چی کار کنی که قابل تردد در جامعه بشی! و از من برنمیاد که ساعتی پنجاه تومن خرج زار زدنم بکنم... یا به مامانم بگم... مامان من دیوونه شدم... پول بده میخوام برم مشاوره... به خدا خیلی دارم سعی میکنم دور و برم رو روشن تر ببینم... اما همیشه یه چیزی هست... و من خوب بودم... یه عالمه مهمون داشتیم و مشغول پذیرایی بودم و لبخند تحویلشون میدادم... تا اینکه... خیلی فکر میکردم که آخر سربازی باید خیلی خوشحال باشم و باید مهمونی بگیرم و باید چنین و چنان کنم... اما حالا... فقط چهار روز مونده... و من رخت عزا به تن دلم کردم... بند هم نمیاد این اشک که... دیگه اشکام هم خیلی شور نیستن انگار... حالا که دیگه صورتم رو اصلاح کردم... دیگه اشکام لابلای ریشم گم و گور نمیشه... همش صاف میره تو دهنم... و من میدونم که اشک نشانه ضعفه و مرد گریه نمیکنه و هیشکی پسر زر زرو دوست نداره... حتی اگه... و من دارم زار میزنم... حالا دیگه فرقی نمیکنه... دیگه هیچی خیلی فرقی نمیکنه...  

نگاشته شده در ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ  

()

     

چرا قبیله دلفین ها به خاک میزنن و خودکشی میکنن؟ به چی فکر میکنن؟ نمیدونم... از اینجا نوشتن هم گریزونم... حرفهای تکراری... خیلی تکراری... این کرم پیله نداره... همه چیش عیانه... تمام دگردیسی... در معرض دیده... فقط... پروانه ای در راه نیست... شمعی هم نیست... ابریشمی هم نیست... باید لب بالایی رو به پایینی بخیه بزنم... پلک بالایی رو به پایینی... کلاف مغزم رو هم رشته کنم بذارم یه گوشه ای... زبونم رو هم مثل موکت لوله کنم بذارم گوشه دهنم... ظاهرا... در رقابت با زمانم... و هرچی می دوم... باز عقب ترم... یه چیزایی رو... هرکاری هم بکنی... حتی اگه روزی هزار بار کات کنی... بذاری کنار... بازم ته دلت آروم نیست... میدونی که بازم هست... و اینجاس که زمان بهت دهن کجی میکنه... بهت میگه کار تو نیست... کار منه که بگم تمومه یا نه... و باید همینجوری دست زیر چونه بشینی و صبر کنی... یه وقتی به مساحت همه عمر... یه وقتی هم کوتاهتر... نمیدونم... خسته ام از همه چیزای ناتموم... از همه احساسات ناتموم... از همه حرفهای ناتموم... از هر چیز ناتموم دنیا... از تمام درهای نیمه باز... از همه قفل هایی که کلید بهشونه هنوز... سهم من از این همه فشار... الماس شدنه یا ذغال سیاه... نمیدونم... اما... زمان... لعنت به این زمان... غل و زنجیر نامرئی زمان خیلی سنگینی میکنه به دست و پام... این قفس نادیدنی... که فقط اثرش مثل جاذبه کوفتی نیوتن میاد رو صورتت... من خود خود خورشیدم... از دور سر منشاء همه خوبی ها... از جلو... آتیش میزنم... ذوب میکنم... میسوزونم... و درونم غوغاس... غوغا...

نگاشته شده در ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ  

()

     

یه وقتایی انقدر احساسات مختلف هجوم میارن که نمیشه تفکیکشون کرد... ذهنم پرش میکنه... و من قاطی میکنم... تا حد زیادی دلیلش اینه که به هر چیز ریزی توجه میکنم و اجازه میدم که توی ذهنم جا باز کنه... و گاهی این باعث میشه غافل بشم از چیزای با اهمیت تر... چیزی که الان باید ذهنم رو روش متمرکز کنم اینه که کی میتونم از این خراب شده فرار کنم... چطور میتونم پول جمع کنم و چطور میتونم بزنم به چاک... زندگیم نیاز به یه خونه تکونی اساسی داره... یه چیزایی داره برام معنی پیدا میکنه... به عبارت ساده تر یه چیزایی داره ارزشش رو برام از دست میده... چیزایی که تا حالا فکر میکردم ارزش هستن و میتونن نجاتبخش باشن... دارم به دنیای واقعی نزدیک میشم... چیزی که همیشه سعی میکردم نادیده بگیرم... چون بوی تغفن میداد... دارم بیشتر میفهمم که احساسات انسانی... عاطفی... دیگه هیچ جایی تو روابط آدما ندارن... هرچی هست منافع شخصیه... و اینجا همون جاییه که ادبیات و شعر و قصه که من باهاش بزرگ شدم جدا میشه از زندگی... با چیزی بزرگ شدم که حالا مایه تمسخر و ترحم مردمه... بعضی احساسات و کلمات انقدر دستمالی شدن و مورد سوء استفاده قرار گرفتن که حتی به زبون آوردنشون هم حالا دیگه خیلی جرأت میخواد... و من دارم یاد میگیرم که دیگه نباید صورتک رو بردارم از روی چهره ام بجز وقتی که میخوام شب برم تو رختخواب... خیلی میخوام سعی کنم با این حیوونای دور و برم مثل خودشون رفتار کنم... اما هر از گاهی صورتک میفته... خیلی خیلی سخته که بخوای توی این جماعت بچرخی و اعتماد بنفست رو هم حفظ کنی... من هنوز هم خوب حرف میزنم... هنوز هم تأثیر گذار حرف میزنم... اما احساس میکنم اعتماد بنفس حرف زدنم رو هم دارم کم کم از دست میدم... همیشه توی مدرسه ساعت انشاء من یکه تاز کلاس بودم... انقدر که معلم به جای بیست به من بیست و پنج میداد... توی دانشگاه هم خوب لکچر میدادم... حتی روز دفاع پایان نامه ام هم خوب حرف زدم... توی کلاس های خودم هم بلدم حرف بزنم... اما... از وقتی که... دیگه نمیتونم حرف بزنم... شمرده شمرده حرف میزنم... هزار بار کلماتم رو بالا و پایین میکنم... و دست آخر میشنوم که... گند زدی... تو گند زدی! و من فکر میکنم که واقعا؟ من گند زدم؟ من از ته دلم... از همانجایی که هنوز دست نخورده باقی مانده... همانجایی که این حیوانات به آن دسترسی ندارند... همانجایی که بی واسطه احساسات تو را درک میکرد... میدانم... و میگویم که تو در اشتباه هستی... و این راه... راه نیست! چاه است... و تو هنوز نمیدانی... و نگرانی من این است که زمانی بفهمی که دیگر دیر شده باشد و دست من به ته چاه نرسد و کار از کار گذشته باشد... و آن وقت... دیگر افسوس و حسرت روزهای رفته به هیچ کار نمی آید... باید بروم از یک ترکمن بپرسم... که چطور یک اسب سرکش را رام میکنند... چطور به او نزدیک میشوند... و چطور اعتمادش را جلب میکنند! بلکه بیشتر به احوال خودم آگاه شوم!

نگاشته شده در ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ  

()