نامه برقی

آرشیو


فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

 

من پر از میل زوالم...

... تو در چه حالی؟

نگاشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ  

()

     

خوابم میاد... قصه بگو...

نگاشته شده در ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ  

()

     

خب به اون بدی هم که فکر میکردم نیس... قابل تحمله... و اگه یه کم موفق بشم به این تنبلی مزمن غلبه کنم میتونه بهتر هم بشه... گاهی فکر میکنم باید بالاخره یکی باشه که بتونم باهاش حرف بزنم... اما یه وقتی هم که یکی هست میبینم که هیچ حرفی ندارم... لال میشم باز... و این حرف نزدن و سکوت من هم ماجرایی شده واسه خودش... که گویا برای بقیه اصلا خوشایند نیست... همه چی تقریبا یه مسیر خطی رو داره سیر میکنه و خبر خاصی نیست... به جز اینکه شبا نمیتونم بخوابم و هر از گاهی از خواب میپرم و فلش بک هایی به گذشته میزنم و ذهنم سوار بر امواج نوستالژی میره به اون جاهایی که نباید بره... عکس هایی که نباید ببینم... مسج هایی که نباید بازخوانی بشن... و خیلی نبایدهای دیگه... مث اینه که بچه ات نصف شب شروع کنه به عر زدن و از خواب بیدارت کنه و نذاره دیگه بخوابی... 

در آستانه 9 سالگی این وبلاگ... چند وقته فکر بستنش هستم... فکر کوچ... گم و گور شدن... فکر میکنم دفتر سوم به برگ های آخرش داره نزدیک میشه... و این گلهای مصنوعی هم دارن پژمرده و پرپر میشن... 

نگاشته شده در ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ  

()

     

وقتی سر کلاف زندگیت دست خودت نباشه وضعیتت میشه مث الان من... که نمیدونم ماه دیگه کجام... و هییییچ کاری هم نمیتونم بکنم فعلا... دلم تنگه... هرچی سعی میکنم اصلا فکر نکنم نمیشه... هی تو کوچه پس کوچه های ذهنم دالی موشه بازی میکنی و نمیتونم بگیرمت... بی خیال... اینم میگذره... اما اگه نگذره چی؟؟؟ 

نگاشته شده در ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ  

()

     

نفسای آخر ساله... سال و ماه... نقطه گذاریهایی که دیگه بهشون خیلی اعتقادی ندارم... فردا با امروز هیچ فرقی نمیکنه مگر اینکه تغییری توش رخ بده... دلیل این همه هیجان کاذب رو نمیفهمم... اما امسال یه فرقی با 29 سال گذشته داره... امسال تنهام... اینم تجربه جدیدیه... حس خاصی ندارم... و فردا صبح هم مث بقیه روزا باید برم سر کار... و متاسفانه این همه هموطن عزیز(!) که دور و برم هستن رو باید خیلی گررررم در آغوش بگیرم و سال نو رو بهشون تبریک بگم و براشون کلی آرزوی مزخرف بکنم که ایشالا سال خوبی باشه و فلان و فلان و فلان... و باز تا دو هفته هرچی تو فیسبوک بالا میاد سفره های اجق وجق هفت سینه ملته که همه 75 میلیون رو توش تگ کردن و بالاش هم نوشتن "اینم از سفره هفت سین امسال ما". 

و من هنوز منتظر اون اتفاقم... اتفاقی که میتونه تبدیل بشه به سال نوی من... و الا... فردا هیچ فرقی با امروز نداره... 

نگاشته شده در ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ  

()

     

بازم سیاوش قمیشی... یه ذره دو ذره هم نه... خیلی... خیلی زیاد... و بازم این وبلاگ... احساس میکنم زمان رجعت نزدیکه... رجعت به ایمان... به دعا... شاید حتی... نمیدونم... نارگیل سخت پوست... اما پر از آب... فکرای پراکنده... یه عالمه کتاب نخونده... موسیقی گوش نکرده... فکرای جدید... فکر برگشتن... اما نه به تهران... به یه شهرستان دور... منی که همه چیم همیشه به نظم و قاعده بوده کمتر میتونم به کارای دیوانه و بی فکر تن بدم... نمیتونم کوله ام بندازم پشتم و برگردم... باید برنامه ریزی کنم... محتاط شدم... که احتمالا اینم از عوارض پا به سن گذاشتنه... هنوز منتظر معجزه ام... شاید معجزه خودمم... که با این روحیات عجیب و غریب و منحصر بفرد توی این دنیای دیوانه دوام آوردم و هنوز له نشدم... اما من به چیزی بیش از این نیاز دارم... چرخ ماشین زندگیم تو گل نشسته و من هی دارم گاز میدم... میرم پایین تر... شاید نباید اصلا گاز بدم... شاید باید یه کم فکر کنم... نمیدونم... و غصه این همه "نمیدونم" داره اعصابمو متلاشی میکنه... و بجای اینکه هر روز کمتر بشن دارن بیشتر میشن... همه اینا هست و من دارم خیلی جدی به این موضوع فکر میکنم که "الیس الله بکاف عبده؟

نگاشته شده در ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ  

()

     

از تو یاد گرفتم... خیلی چیزا... مهمترینش این بود که مث تو یاد بگیرم از درون گریه کنم... 

نگاشته شده در ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ  

()

     

انقدر همه چی درهم و افتضاحه که حتی نمیخوام بهش فکر کنم... عین کبک سرم رو کردم تو برف... این زلزله تمومی نداره... و محض رضای خدا یه دریچه ای چیزی هم باز نمیشه که یه نفسی بکشم... نه خبر خوبی... نه تغییری... فقط هر روز بدتر میشه... همچنان دارم رزومه میفرستم... همش منفی... تغییر.... تغییر.... خدایا.... تغییر...

نگاشته شده در ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ  

()

     
نگاشته شده در ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ  

()

     

Why can't I just shut up?? Why is it so difficult to shut my mouth and say nothing? like it's any of my business... Always the most degenerate disgusting son of a bitch... and you always fall for it! still... none of my fuckin' business... what do I care? shut up you dumbass! But... why... this mother fucking son of a bitch drug addict who I have to work with on a daily basis?!!!! why not some other asshole!!! fuck the way this universe works! 

نگاشته شده در ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ  

()

     

زندگی کوفتی هم شده مث این نوار توی ماشین... هر یه ساعت یه بار برمیگرده سر خونه اول... هی جون بکن... هی زور بزن... شب ساعت ۱۲ که میشه همه چی ریست میشه... دوباره همه چی از نو... بارها شده که فکر کردم گم شده ام... مسیر رو گم کرده ام... اما بالاخره یه راهی باز کردم و خودمو رسوندم به منزل بعدی... اما این بار فرق میکنه... این بار متغیرها بیشترن و معلوماتم کمتر... قبلا مجهولم فقط ایکس بود... حالا شده تمام حروف الفبا... و هرجور اینا رو کنار هم میچینم... با هر ترفندی... حاصل میشه صفر! صفر! 

یه وقتایی خیلی جدی میشینم فکر میکنم اگه یه غول چراغ جادو داشتم و یه آرزو میتونستم بکنم ازش چی میخواستم... و میدونم که این سوال و این خواسته مهمترین مساله زندگی منه... فارغ از اینکه آقا غوله وجود داشته باشه یا نه... واقعا اون یه آرزو چی میتونه باشه؟ و جواب این سوال شبرنگ تمام زندگی منه... و من هنوز مطمئن نیستم که اون دقیقا چیه... اصولا اینکه من از زندگیم چی میخوام؟‌ اگه غوله بود و تو چشم من نگاه میکرد و منتظر آرزوی من بود و زیاد هم وقت نداشت و من باس زود تصمیم میگرفتم... بهش چی میگفتم؟‌ حتی نمیخوام گزینه هام رو بگم... 

جای زخم رو باس سوزوند... و من سوزوندمش... که دیگه چرک نکنه... که واسه همیشه بسته شه... میگن اونایی که قطع عضو میشن با اینکه دیگه اون عضو رو ندارن اما همچنان حسش میکنن و فکر میکنن که هنوز اونجاس... حتی ممکنه بخاره... و این فقط کلک مغزه... چون مغز نمیدونه که اون عضو دیگه نیس... اعصاب کار خودشونو میکنن... و این حکایت ماس... آره... عضو من... جزیی از من... خود من... از من کنده شد... جاشو خوب سوزوندم... میبینم که نیس... اما... نیست! نقطه! 

نگاشته شده در ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ  

()

     

یه وقتایی که نوار زندگی جمع میکنه، باس خودکار بیک رو بکنی تو ماتحتش و بچرخونی... بچرخونی... بچرخونی... تا دوباره راه بیفته... یه وقتایی هم باس قید یه چیزایی رو بزنی... نیس که نیس... وقتی میخوای زهرماری رو بگذاری کنار، خوب باس از رو تاقچه هم جمعش کنی لامصبو... آدمیزاده دیگه... چشش میخوره بش باز دلش میخواد لبی تر کنه... 

برو اون آینه کوفتی رو هم یه دسمال بکش که فکر نکنی هرچی کثافت و پلشتیه چسبیده به آینه اس... پاکش کن که ببینی خودت هم دست کمی نداری... خودتم بدترکیب و زشتی... همه رو ننداز گردن اون بدبخت... 

نگاشته شده در ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ  

()

     

یه جورایی حلقه زندگی هر روز داره دور گردنم تنگ تر میشه و منم در نهایت سرسختی دارم تلاش میکنم عمق انعطاف ‌پذیری خودم رو به رخش بکشم... سعی میکنم جاخالی بدم... سعی میکنم خودمو تطبیق بدم... اما گاهی انقدر سرعت این تحولات زیاد میشه که جا میمونم... موثرترین مخدر این روزام تکرار عبارت «بالاخره درست میشه همه چی» است. با تصور اینکه بالاخره یه روزی فلان کارو میگیرم و فلان ماشینو میخرم و فلان قدر درآمد خواهم داشت و فلان کشور زندگی خواهم کرد روزام رو شب میکنم و سعی میکنم به تمام این مصیبت های روزانه به چشم فاضلابی نگاه کنم که راه به رهایی و آزادی میبره... مث کلیشه فرار از زندان... لامپ آشپزخونه سوخت... و من خوشحالم... تاریکی بهتره... شاعرانه تره... گور پدر نور و روشنایی هم کردن... زنده باد شب و سکوت... سکوت... بدون صدای مزاحم... نور مزاحم... بدون ونگ و ونگ... زندگی در شرف آغازه... من.... و من!

نگاشته شده در ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ  

()

     

نگاشته شده در ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ  

()

     
نگاشته شده در ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ  

()