نامه برقی

آرشیو


بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

 

شاعر بودم... پر از قافیه... پر از وزن... دیگه شعر ندارم... تمام قافیه ها رو سر به هوا کردی... بی وزن شدم... بی آهنگ... شدم نت فالش... صدای گوشخراش... سر به هوا شدن مصرع هام... نرم بودم... شیشه ای... سخت شدم... سنگی... خشت روی خشت رفت... حریم، خیال شد... و مرز، واقعیت... خشت های خائن... ذهن های ناخوانا... تمام خیالم رو پیچیدم لای آلومینیوم... گذاشتم زیر آتیش... یه جوری که دیگه دست خودمم بهش نرسه... دست تو... اما... دست تو... لطیف بود... هست... احساس من اما... بخند... دهن کجی دنیا به روی این نقطه های سیاه کوچولو... این نقطه هایی که صبح تا شب توی این قوطی های فلزی توی خیابونا میلولن توی هم... گاهی تق و تق میخورن به هم... میان پایین... چار تا دری وری میگن بهم و باز... خوردن به هم... این نقطه های سیاه... میلولن توی هم... بی حجم... بی اندازه... فقط نقطه... یه نقطه گرد... گرد... عین امید... دایره ای... عبث... بی منزل... دیگه نمینویسم... طوری که... فقط انقدر که خودم... و باز هم... ناتمام... باطل... خشت آخر رو که گذاشتی... دیگه ندیدمت... سفر بی خطر...

نگاشته شده در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ  

()

     

دلم میخواد شاطر بذارتم روی چوب و بفرستدم ته تنور... روی سنگهای داغ تنور نونوایی....... من جدا میشم... تا تو بری بالاتر... بالای ابرا... بارت رو سبک میکنم...  اصلا وقتی آدمای توی بالون کیسه های شن رو یکی یکی میندازن پایین فکر میکنن که اون کیسه ها کجا میفتن...؟ یا فقط تو فکر پروازن... ارتفاع... و رفتن... تو برو بالا... من میرم پایین... و وقتی که دیگه صدایی بالای ابرها به گوش نمیرسه من میخورم زمین... صدایی نمیاد... هیچی... انگار که یکی با سوزن ته گرد هی میزنه تو قلبم... گز گز میکنه... دست و پام خواب رفته... تنم هم... قلبم هم... روحم هم خواب رفته... بی حس شده... فقط گز گز میکنه...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ  

()

     

دست و پاهای آخرمه... دستت رو قدری محکمتر فشار بده... خط به خط ترانه های این آلبوم لعنتی حالم رو خرابتر میکنه... این روزا... اسم... ناچارم تمام حرفام رو بخورم... گاهی با سه نقطه... گاهی با یک آه... گاهی هم... دارم به نقطه نزدیک میشم... نقطه ای که نه پایان خط که پایان صفحه شده برام... صفحه آخر... دیشب آواتار رو دیدم... و بهونه خوبی بود که باز یه دل سیر... اما هنوز... آدما دونه دونه میان... اما انگار همه یه دفعه با هم میرن... عین مجلس ختم... با چهره های مثلا غم زده و متاثر... دیگه هیچی رو باور ندارم... هیچی رو... اگر با من نبودت هیچ میلی... ش . . . . چرا من؟ این همه آدم... چرا من؟ از من شکننده تر و نحیف تر نبود؟ پوزخند؟ چرا؟ واقعا چرا؟ آخه مگه من... چند بار باید بمیرم تا یکبار متولد بشم؟

نگاشته شده در ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ  

()

     

بودم هر آنچه بودم... و نبودم هر آنچه نبودم... مدام  آینه رو تمیز کردم... تا تصویر تو هرچه شفاف تر به نظر بیاد... گاه با اشک چشم... گاه با خون دل... ببخش اگه گهگداری تصویرت به سرخی میزد... میگذرم... از خودم... از تو... از این صحرای بی آب و علف دوستی... که جز تشنگی و سراب برام نداشت... تا چشمام به تاریکی عادت میکنه کور سوی نوری چشمام رو میزنه... تا به سمتش حرکت میکنم... و من هر بار ساده لوحانه دنباله نور رو میگیرم... اما فقط صدای خنده میاد... از خیلی دور... احساس میکنم این روزا حتی این کاکتوس روی میزم هم داره بهم پوزخند میزنه... انگار که همه موجودات انگشت تمسخرشون رو به سمت من گرفتن و دارن در گوش هم پچ پچ میکنن و میخندن... اما من فقط مات و ساکت... من فقط ساکت... که هیچ کس به خاطر من... هیچکس...  

نگاشته شده در ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ  

()

     

اینجا نوشتن... عین دونه دونه درآوردن لباس جلوی آینه ای که میمونه که از پشتش هزار نفر دارن نگاهت میکنن...

نگاشته شده در ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ  

()

     

امشب... چی بگم از امشب که همش درد بود... که اشک با چه ناز و ادایی و چه کرشمه ای راه باز کرد از لابلای ترک های روی صورتم که روزی جای دو تا چشم بود... چشمایی که روشن بود به... صدای هق هقم زوزه ای شد که مبادا کسی رو این حوالی از خواب بیدار کنه... حرف نمیزنم... که سکوتم حرف بیشتری داره... دلم یه عالمه گذشته میخواد... اون وقتی که هیچ نامحرمی نبود... حتی محرمی هم نبود... اصلا هیچی نبود... من بودم و کتاب و دفتر و مداد و نهایتا یه کاسه سیب زمینی سرخ کرده که اونم همیشگی نبود و بستگی به مود مامان داشت... یه وقتایی اون میز کوچولوی خیاطی هم بود که میز تحریر من بود و پاهام رو زیرش که دراز میکردم از اون ورش میومد بیرون... دلم همون زیرزمین تاریک و نمور خونه قدیمیمون رو میخواد که سالهای دوران بلوغ میرفتم توش و بی دلیل و با دلیل یه دل سیر گریه میکردم و عر میزدم و هیچکس سراغم رو هم نمیگرفت... دلم همه اون رویاهای احمقانه و ساده و بی کلک همون وقتا رو میخواد... همیشه فکر میکردم که عشق چقدر خوب و آسون و جذابه... دوستش داری... دوستت داره... میمیری براش... اونم ناز میکنه... بعد میگیریش... بعد دو تا توله پس میندازین... بعد پیر میشین... اونا هم میرن پی کارشون... دوباره سر پیری عاشق و معشوق میشین... باهم میرین پارک هر روز... دستشو میگیری... وقتی میخواد سوار اتوبوس بشه یا پیاده بشه دستشو میگیری...  عصاشو نگه میداری تا از پله ها بره بالا... کاش به همین سادگی بود و انقدر گه نبود همه چی... روح از همه چی گرفته شده... و حالا نوبت ماهاست... یکی یکی داریم میشیم عین یه کنده درخت... اونم تو خالی... لونه روباه... من همیشه از همه کوچیکتر بودم... همیشه یه ایرادی بوده... و هروقت که قافیه تنگ اومده... من کوچیکتر بودم... یا ثابت کردم که کوچیکترم... اون وقتا واسه اینکه نشون بدن بزرگ شدن پسرها سیگار میکشیدن... این روزا همه چی بر عکس شده... بارون زد... و من باز آب رفتم... عین لباسای بیخود... عین همین چشمام... که هربار که خیس میشن آب میرن... کوچولوتر میشن... حالا دیگه شدن دو تا ترک تاریک وسط صورتم... دلم یه میز خیلی کوچولو میخواد وسط اتاقم... با یه صندلی... و یک فنجون و نعلبکی و یه دونه شمع... یه کافی شاپ یه نفره... به محض اینکه این اقساط گه تموم شده میره تو دستور کار... سرم درد میکنه... تمام فریادهام رو چپوندم توی سرم... داره منفجر میشه... کاش بشه... کاش تموم شم... خیلی تموم... من نمیخوام خاری بر پای کسی باشم... من هیچوقت نخواستم دردم رو به کسی منتقل کنم... من همیشه ساکت بودم... من همیشه نوشتم... دردم رو نوشتم... به کسی نه... به خودم... من رو به حال خودم بگذارین... من باری نیستم به دوش کسی... و نخواهم بود... من ساکتم... خیلی ساکت... ساکت تر از... این جعبه آدامس روبروم...

نگاشته شده در ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ  

()

     

نه... نمیدونی... که چه گذشت... که چه کشیدم... که شیشه ای که هزار پاره شد... دیگه جمع نمیشه... حتی با چسب دوقلو... که فقط بیشتر گند میزنه به همه چی این چسب... گاهی یه سنگ کوچولو یه شیشه به بزرگی دیوار بین آدم ها رو خرد میکنه... اصلا عین زلزله... که در چند ثانیه یک نسل و یک شهر رو تبدیل به خاطره میکنه... من زیر آوار نیستم... من خود آوار هستم...

نگاشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ  

()

     

ارغوانی کدر دوره ام کرده... با هو هوی سکوت داره مسخره ام میکنه... که سکوت من سنگین تره یا این غروب جمعه... که هوا سردتره یا دستای من... که... تا حالا آه کشیدی و آهت هم بلرزه از اون بغضی که داره خفت میکنه... وقتی آخرین تکیه گاهت هم تبدیل به سایه میشه و ناپدید میشه... دیگه هیچی نیست... وقتی آفتاب نیست دلخوش به سایه ها میشی... سایه هایی که تند و تند میرن و میان... گاه در هم مخلوط میشن.. گاه کمرنگ... گاه پررنگ... هستن و نیستن... مصرانه میخوام دهنم رو بسته نگه دارم... چیزی نگم که بعدا پشیمونی به بار بیاره... این جمله های تازه دور کاسه سرم میچرخن مدام... اما به جای اونا من حالت تهوع دارم... بارون زد... از برگ روی دیوار دیگه خبری نیس... جای برگ... یه جمله نوشته... یه جور دهن کجی شاید... توی خیال... به هم محرم هستیم انگار... سایه هم نیستی... حجم داری... حجمی به وسعت آغوش خالی من... بی مقدمه... کاش الان شجره بودم... پشت نخلها... کنار چاه... تنهای تنها... حتی از این هم تنهاتر...  

نگاشته شده در ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ  

()

     

سکوت... حرف آخره...

نگاشته شده در ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ  

()

     

همه جا رو شخم زدم... و این استحاله معلوم نیست که به چی میرسه... فعلا شناورم... احساس حماقت بزرگسالی میکنم... در کودکی بیشتر میفهمیدم گویا... حالا همه چی حساب و کتاب پیدا کرده... حتی وقت دست دادن... فشار دست هم حساب و کتابی داره... با دوستان محکمتر... با دورتریها شل تر... اما تو هنوز بی حساب و کتابی... ولخرجی واسه تو خوبه... چه از وقت... چه از جون... امسال هم گذشت... شعرم نمیاد دیگه... جملات توی ذهنم ماسیدن... انگار روح از همه چی گرفته شده... حتی از این زمستون گرم... از جمعه ها حتی... از روحانیت... از سکوت... همه چی رو موریانه فراموشی زده... همه درختا هم انگار تو خالی هستن... وقت بارون زدنه... نیم نگاهم به آسمونه... دلم آشوبه... نمیدونم تا چن وقت دیگه باید بار سنگین این تن رو بکشم این ور و اون ور... زندگیم شده عین همون سیگار کوفتی... که یکی داره هی بهش پک میزنه و تبدیل به دود میشه... و من به فیلتر زندگی نزدیکتر میشم... و همین روزاست که زیر پا خاموش بشم... یا توی زیر سیگاری زمین... در نهایت مسافر همین سیاره مضحکی... چه روی اون... چه توی اون... از زمین خلاصی نیست... از یاد تو هم همینطور... خیلی پریشونم... سطور ذهنم مورب و درهم شدن... مثل خطوط صورتم... ببینم... لجن... تو اصلا میدونی تعهد چیه؟ منظورم اون کاغذ پاره ای نیست که میگه تو متاهلی... منظورم تعهده... اون چیزی که تو نداری! که بیزارم از هرچی دین و مذهب و کثافتهایی مثل توعه که باعث شدین من دیگه ببرم از روزه و نماز و عبادت و خدا... خدایی که امثال شما بهم معرفی کردین و نبود... و حالا باید خودم تنها دوباره دنبالش بگردم... نمازم بی معرفت بود... هروقت معرفتش اومد دوباره از سر میگیرمش... خودم هم بی معرفت شدم... نجس شدم... بی مرام شدم... مرام عشق باید باشه... عشق... عاصی شدم... و طاغی... و لادین و لامذهب... و رها... جز از تو... که من از آن روز که در بند تو ام آزادم...

نگاشته شده در ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ  

()

     

قطار... رفته تو مخم... توی اشعار شخصیت دراماتیکی داره این قطار... مخصوصا لابلای شعرای قیصر... قطار میرود... تو میروی... تمام ایستگاه میرود... یا اونجایی که میگه از تمام پنجره های قطار تو دست تکون میدی... نماد رفتن... برنگشتن... یه سفر همیشگی... یه نوستالژی غریب... یه رفتن مظلومانه... یه اجبار... یه بغض... چشمان اشک زده توی ایستگاه... خیره به رفتن... به آروم رفتن... یا حتی تبعید... نه برای مسافر... برای بازمونده در ایستگاه... جا موندن... یا حتی ترک کردن... فراموشی... نمیدونم تو سوار قطاری یا من... شاید هر دو... در توقف کوتاه در ایستگاه... تلاقی خطوط... و محو شدن... همه بودنم درد میکنه... دردهای پوستی کجا... درد دوستی کجا... رمان چرکنویس رو دوست داشتم...

"... بزرگترها همیشه میگویند: <<یادت میرود. عشق های دیگری پیش میایند و  تو این عشق ها را فراموش خواهی کرد.>> درست مثل موقعی که در بچگی وقتی زمین میخوری همه میگویند: << چیز مهمی نیست، تا روز عروسی یادت میرود. >> ولی من میدانم که یادم نخواهم رفت. از همین حالا میدانم که تو را تا آخر عمر دوست خواهم داشت."

علی رغم همه هارت و پورتی که میکنم... حالا دلم سکون میخواد... آرامش... احساس تعلق... تعلق خاطر... به چیزی... به جایی... به کسی... یه چیزی که نگهم داره یه جا... که وقت توفان بچسبم بهش... یه ساحل... یه اسکله... یه مامن... هنوز شجاعت یا حماقت طغیان ندارم... خسته ام از قصه های تکراری... اه... بازم چرند... اونجا نوشته بود که در برای باز شدنه... اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار میذاشتن... آره... درسته... اما همه که کلید ندارن... من هم کلیدم به هیچ قفلی نمیخوره... همه قفلها عوض شده... خیالت راحت... آسوده باش... هر دری واسه اهلش باز میشه... در من همیشه به دیوار باز شده... پشت در یه دیوار خشتی بوده همیشه... راستشو بخوای... معترفم... به شکست... فقط میخوام برم... خیلی دور... جایی که حتی هیچکس برام ترحم هم نکنه... که فکر نکنم حال عجیبم واسه جلب ترحم دیگرانه... دلم سکوت میخواد... و انزوا... و یه عالمه کتاب... با چن تا فیلم... یه خرده موسیقی... یه پاکت سیگار شاید... واسه وقتی بارون میزنه... پشت پنجره... یا پشت پلکها... تاریکی و سکوت... با عکس تو... نه روی دیوار... که روی سقف اتاق... که وقت خواب روبروم باشی... همیشه بالای سرم... عین خدا... اما یه کمی نزدیکتر... آه... میدونی شباهت تو با خدا چیه... هردوتون آدمو میچزونین... میگن خدا مرده... تعجبی نیست... هرچیزی یه عمری داره بالاخره... من متاسفم که فراموشی هم منو فراموش کرده... و همه چیز به تازگی لحظه میمونه... و روزی صد دفعه از دستت میدم... و روزی صد بار میمیرم... به همین سادگی...

نگاشته شده در ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ  

()

     

خواستم بهت بگم نشد... خواستم اس ام اس بزنم نشد... خواستم آفلاین بذارم نشد... حتی خواستم اینجا بنویسم بازم نشد... i feel left behind... امروز خوب بودی... و من سیاه... سیاه پوش... ماتم زده... تو خوب باش... جای بزرگی نداشتم که زود پر نشه... فقط من موندم و یه سیاهی به عمق همه احساسم... ببین سوختنم رو... و شکلک در بیار توی صورتم... و من فقط نگاه میکنم...

نگاشته شده در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ  

()

     

گفت تو چرا؟ چشمام ریز بود و بی حالت... گفتم فرنگیس... گفت جدی؟ گفتم اوهوم... هیچی نگفت... جلومون رو دود گرفت... و آهی که همراهش بود... و نگاهی که رفت... به اون دور... بازم شد غروب جمعه... من چشامو به ابرا میدم... به کی بگم که چشمات تو غصه زندونم کرد... از در و دیوار دلم غم میباره... عین بارونی که روی دیوار خاک آلوده بباره و گل و سیاهی رو بکشه روی دیوار و بیاد پایین... دلم لایق نبود... شاید... حواسم به هیچی پرت نمیشه ولی... نگاهم دوخته شده... وقتی میخوام بکنم نگاهم رو احساس میکنم داره کنده میشه چشمام... دلم ضعف میره که گیس تو... که فرنگیس... که من... من؟ چه خوب شدی... عین موج... زد... پاک کرد... رفت... و من هنوز هستم... آروم... فقط یه کمی کمتر... کم حجم تر... هیچ جای این دنیا جا نیست واسه یه تنهای... یه چیزی بگو... شاید بغض باز شه لااقل... موند و گندید... مثل تمام احساسی که داشتم و فرصت خرج کردنشو بهم ندادی... که همش شد آه و افسوس... تمام ثانیه هام شدن غروب جمعه... کاش زود بیاد... نبودنم...

نگاشته شده در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ  

()

     

دیشب خواب نبود... اصلا نبود... اما تو بودی... خیلی... اسمت روی لبام بود و یادت در کنارم... تا صبح... که کرخت و خسته از جا بلند شدم... و روزمرگی باز شروع شد... آه... حتی امشب... که در هپروت خودم... در اوهام خودم... به فکر بودم... فکر تو... یک دفعه اومدی... صدات اومد... که فهمیدم بهانه ای تراشیدی باز... که به گوشم برسی... که باز بفهمم که دلی هست... که تپشی هست... گرچه سهم من... همون آه سرده... اصلا دیشب فهمیدی که تا صبح چند بار صدات کردم؟ نه... به گمانم نه... میدونی... نه فقط تو... که حتی این روزا اشکم هم برام ناز میکنه... نمیخوام به این فکر کنم... که... که هیچی... که من چقدر تنهام... به اندازه تمام زیبایی تو من تنهام... دیگه حتی دزدکی نگاه کردنت هم سبکم نمیکنه... که فقط نفسم رو بند میاره... و چه سخته بی تفاوت نشون دادن... سنگی بودن... نشکن بودن... وقتی میدونی به زودی... خیلی زود... بنگ... جیرینگ جیرینگ... میریزی زمین... و... و... و هیچی... واقعا هیچی... تمام ذرات تنم... کشش دارن به تو... جاذبه زمین کجا... جاذبه تو کجا... من... کلی آرزو دارم... که همشون با تو شروع میشن... میدونی... با تو... که برام شدی مثل سفر به ونوس... یا حتی دیدن پشت گوشم... همه چیز قشنگتره انگار... وقتی هستی...

نگاشته شده در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ  

()

     

همه این سکوت یعنی اینکه داره درونی میشه... داره میره پایین... مثل وقتی که یه تیکه سرب داغ رو بذاری روی موم... پر شدم از احساسات متناقض... نمیدونم کدومشون به حقیقت نزدیکتره... اما به گمونم این کابوس هنوز ادامه داره... هنوز نقطه اوجش مونده... حتی از نوشتن و فکر کردن به بعضی چیزا دست و دلم میلرزه... ترسو شدم... به فاصله ها  نگاه میکنم که دارن نزدیک میشن... مثل وقتی که داری تصادف میکنی و غیر از ناظر بودن هیچ کاری ازت بر نمیاد... همش منتظر صدای بنگ هستی... بالاخره یکی از همین روزا صدای شکستن همه رو به حالم خبردار میکنه... موجود قابل ترحمی شدم... نبودم... شدم... میدونی... راستش از نق زدن و غر غر کردن و ننه من غریبم بازی خودم هم حالم به هم میخوره... چه برسه به بقیه... میشناسم خودم رو... خوب... این حال بد ادامه پیدا میکنه... چند سال طول میکشه تا عادی بشه دردش... نه که فراموش بشه... فقط عادی بشه... که همزیستی من و درد مسالمت آمیز بشه... هنوز اولشه... هنوز حالم خیلی خوبه... هنوز صدای بنگ نیومده... چند ماه دیگه... میدونم... مطمئنم... من میمیرم این دفعه... دیگه نا ندارم... دیگه حتی ادا هم نمیتونم در بیارم... میخوام بگم... نمیتونم... نمیتونم... نباید این بنویسم... نه... هیچی... هیچی........... تصورش هم حالم رو بد میکنه... هیچی... کاش امشب...

نگاشته شده در ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ  

()